قدیس هیرونیموس / پدر اچ. دی. لاکوردر، از فرقه واعظان

مقدمات هیرونیموس / درباره پرستش عیسی مسیح در کتب مقدسه

مقدمات هیرونیموس / درباره پرستش عیسی مسیح در کتاب مقدس


فهرست مطالب


مقدمات قدیس هیرونیموس.


۱. مقدمه زره‌پوش.

اینکه نزد عبرانیان بیست و دو حرف وجود دارد، زبان سُریانیان و کلدانیان نیز بر آن گواهی می‌دهد، زبانی که تا حد زیادی با عبری هم‌ریشه است؛ زیرا آنان نیز بیست و دو عنصر دارند با همان آوا ولی با حروف متفاوت. سامریان نیز تورات موسی را با همان تعداد حروف می‌نویسند و تنها در شکل و نشانه‌های حروف تفاوت دارند. و مسلّم است که عزرای کاتب و معلم شریعت، پس از تسخیر اورشلیم و بازسازی معبد در زمان زروبابل، حروف دیگری را کشف کرد که اکنون ما به کار می‌بریم، چراکه تا آن زمان حروف سامریان و عبرانیان یکسان بود. در سفر اعداد نیز، همین شمارش به‌طور رمزآمیز تحت سرشماری لاویان و کاهنان نمایان می‌شود. و نام تتراگراماتون خداوند، در برخی نسخه‌های یونانی، تا به امروز به حروف باستانی نوشته شده یافت می‌شود. افزون بر این، مزامیر — مزمور سی و ششم، و صد و دهم، و صد و یازدهم، و صد و هجدهم، و صد و چهل و چهارم — اگرچه به اوزان گوناگون نوشته شده‌اند، با این حال با الفبایی به همان تعداد بافته شده‌اند. و مراثی ارمیا و دعای او، و نیز امثال سلیمان در پایان، از آنجا که می‌گوید: «زن شایسته را کیست که بیابد؟» با همان الفباها یا تقسیمات شمرده می‌شوند. به‌علاوه، پنج حرف نزد عبرانیان دوگانه‌اند: کاف، مِم، نون، پِه، صاده؛ زیرا ابتدا و میانه کلمات با این حروف به‌گونه‌ای متفاوت از پایان آنها نوشته می‌شود. از این رو نیز بسیاری پنج کتاب را دوگانه می‌شمارند: سموئیل، ملاخیم، دبره هایامیم، عزرا، ارمیا همراه با کینوت، یعنی با مراثی‌اش. پس همان‌گونه که بیست و دو عنصر وجود دارد که با آنها هر آنچه را به عبری می‌گوییم می‌نویسیم و گفتار آدمی در صورت‌های نخستین آنها فهم می‌شود، به همین ترتیب بیست و دو کتاب شمرده می‌شود که به‌مثابه حروف و سرآغازها، کودکی نوپا و شیرخوار مرد پارسا در تعلیم الهی پرورش می‌یابد.

نخستین کتاب نزد ایشان بِرِشیت نامیده می‌شود، که ما آن را پیدایش می‌خوانیم.

دوم، وِئِلِه شِموت، که خروج نامیده می‌شود.

سوم، وَیّیقرا، یعنی لاویان.

چهارم، وَیِدَبِّر، که ما آن را اعداد می‌خوانیم.

پنجم، اِلِه هَدِّواریم، که تثنیه نام‌گذاری شده است.

اینها پنج کتاب موسی هستند، که آنها را به‌درستی تورات، یعنی شریعت، می‌نامند.

دسته دوم را از انبیا تشکیل می‌دهند و با یوشع پسر نون آغاز می‌کنند، که نزد ایشان یوشع بن نون خوانده می‌شود.

سپس شوفطیم، یعنی کتاب داوران، را ضمیمه می‌کنند. و روت را نیز در همان کتاب می‌گنجانند، زیرا سرگذشت او در روزگار داوران روایت شده است.

سوم، سموئیل است، که ما آن را اول و دوم پادشاهان می‌نامیم.

چهارم، ملاخیم، یعنی پادشاهان، که در جلد سوم و چهارم پادشاهان گنجانده شده است.

و بسیار بهتر است که بگوییم ملاخیم، یعنی پادشاهان، تا مَملاخوت، یعنی ممالک. زیرا ممالک ملل بسیار را وصف نمی‌کند، بلکه یک قوم اسرائیلی را که از دوازده سبط تشکیل شده است.

پنجم، اِشَعیا است.

ششم، ارمیا.

هفتم، حزقیال.

هشتم، کتاب دوازده پیامبر، که نزد ایشان ترِه عَسَر نامیده می‌شود.

دسته سوم شامل نوشته‌های مقدس (هاگیوگرافا) است.

و نخستین کتاب با ایوب آغاز می‌شود.

دوم با داوود، که آن را در پنج بخش و یک مجلد مزامیر گرد می‌آورند.

سوم، سلیمان است با سه کتاب: امثال، که آن را مِشلِه، یعنی تمثیلات، می‌نامند.

چهارم، جامعه، یعنی قوهِلِت.

پنجم، غزل غزل‌ها، که آن را با عنوان شیر هَشّیریم نام‌گذاری می‌کنند.

ششم، دانیال است.

هفتم، دبره هایامیم، یعنی سخنان روزها، که ما می‌توانیم آن را به‌تعبیر رساتر تاریخ‌نامه تمام تاریخ الهی بنامیم؛ این کتاب نزد ما به نام اول و دوم تواریخ ثبت شده است.

هشتم، عزرا، که آن نیز به همان ترتیب نزد یونانیان و لاتینیان به دو کتاب تقسیم شده است.

نهم، اِستِر.

و بدین ترتیب کتب شریعت قدیم به‌طور مساوی به بیست و دو می‌رسد: یعنی پنج کتاب موسی، هشت کتاب انبیا، و نه کتاب نوشته‌های مقدس. اگرچه برخی روت و کینوت را در شمار نوشته‌های مقدس می‌نویسند و بر آنند که این کتاب‌ها باید در شمار جداگانه‌ای حساب شوند، و بدین‌سان بیست و چهار کتاب شریعت باستانی پدید آید — که مکاشفه یوحنا تحت شماره بیست و چهار پیر آنها را معرفی می‌کند در حالی که بره را پرستش می‌کنند و تاج‌های خود را با چهره‌های به خاک افتاده تقدیم می‌نمایند، و در برابر چهار موجود زنده ایستاده‌اند، با چشمانی در پیش و پس، یعنی به گذشته و آینده می‌نگرند، و با صدایی خستگی‌ناپذیر فریاد می‌زنند: «قدوس، قدوس، قدوس، خداوند خدای قادر مطلق، آنکه بود و هست و خواهد آمد.»

این مقدمه، به‌مثابه سرآغاز زره‌پوش کتب مقدسه، می‌تواند بر همه کتاب‌هایی که ما از عبری به لاتینی ترجمه کرده‌ایم صدق کند، تا بدانیم که هر آنچه بیرون از این است، باید در زمره کتب منحول (آپوکریفا) قرار داده شود. بنابراین حکمت سلیمان که عموماً به سلیمان نسبت داده می‌شود، و کتاب یشوع بن سیراخ، و یهودیت، و طوبیا، و شبان، در سرّشته (قانون) نیستند. کتاب اول مکابیان را به عبری یافتم. دومی یونانی است، که از خود سبک نگارش آن نیز اثبات می‌شود. چون چنین است، تو را سوگند می‌دهم ای خواننده، که زحمت مرا سرزنش پیشینیان مپندار. در معبد خدا هر کس آنچه می‌تواند تقدیم می‌کند: برخی طلا و نقره و سنگ‌های گران‌بها تقدیم می‌کنند؛ برخی کتان نازک و ارغوان و قرمز و یاقوت؛ با ما نیک رفتار شده اگر پوست و موی بز تقدیم کنیم. و با این حال رسول، اعضای حقیرتر ما را ضروری‌تر می‌شمارد. از این رو نیز تمام آن زیبایی خیمه، و تمایز کلیسای حاضر و آینده از طریق عناصر منفرد آن، با پوست و پلاس پوشیده می‌شود، و آنچه ارزان‌تر است گرمای آفتاب و آسیب باران‌ها را دفع می‌کند. پس نخست سموئیل و ملاخیم مرا بخوان — مال من، می‌گویم، مال من. زیرا هر آنچه را که با ترجمه مکرر آموخته‌ایم و با تصحیح دقیق‌تر نگاه داشته‌ایم، از آنِ ماست. و چون آنچه را پیشتر نمی‌دانستی دریافتی، اگر سپاسگزاری مرا مترجم بشمار، و اگر ناسپاسی پیرانویس — هرچند من به هیچ وجه آگاه نیستم که چیزی از حقیقت عبری تغییر داده باشم. البته اگر باور نمی‌کنی، نسخه‌های یونانی و لاتینی را بخوان و آنها را با این آثار کوچک که به‌تازگی تصحیح کرده‌ایم مقایسه کن؛ و هر کجا دیدی که با یکدیگر اختلاف دارند، از هر عبرانی بپرس که به کدام باید بیشتر اعتماد کنی؛ و اگر ترجمه ما را تأیید کرد، گمان نمی‌کنم او را صرفاً حدس‌زنی بپنداری، گویی در همان موضع به همان شیوه با من به حدس رسیده باشد. اما از شما نیز ای کنیزان مسیح — که سر خداوند تکیه‌زده بر سفره را با گران‌بهاترین مُر ایمان تدهین می‌کنید، که هرگز نجات‌دهنده را در مقبره نمی‌جویید، زیرا مسیح نزد شما هم‌اکنون نزد پدر صعود کرده است — درخواست می‌کنم که در برابر سگان پارس‌کننده‌ای که با دهانی خشمگین بر من می‌تازند و گرد شهر می‌گردند و خود را در این دانشمند می‌پندارند که از دیگران بدگویی کنند، سپرهای دعاهای خود را برافرازید. من که فروتنی خویش را می‌شناسم، همواره آن سخن را به یاد خواهم داشت: «گفتم: راه‌های خود را نگاه خواهم داشت تا به زبانم گناه نکنم. بر دهان خویش نگهبان نهادم، آنگاه که گناهکار در برابرم ایستاد. خاموش شدم و فروتن گشتم و حتی از نیکی‌ها سکوت کردم.»


۲. هیرونیموس به پاولینوس.

برادر آمبروسیوس که هدایای کوچک تو را برایم آورد، در همان حال نامه‌هایی بسیار دلپذیر نیز تسلیم کرد، که از آغاز دوستی ما وفاداری ایمانی اکنون آزموده و رفاقتی دیرینه را به نمایش می‌گذاشت. زیرا پیوند راستین همان است که با سریشم مسیح پیوسته شده باشد، پیوندی که نه سود مال خانوادگی، و نه صرف حضور جسمانی، و نه چاپلوسی فریبکارانه و تملق‌آمیز، بلکه خشیت خدا و اشتغال به کتب مقدسه الهی به‌وجود می‌آورد. در تواریخ باستانی می‌خوانیم که برخی از مردمان ولایات را درنوردیدند، اقوام تازه را زیارت کردند، و از دریاها گذشتند تا کسانی را که از کتاب‌ها شناخته بودند رو در رو ببینند. بدین‌سان فیثاغورس پیامبران ممفیس را زیارت کرد؛ بدین‌سان افلاطون با دشوارترین رنج‌ها مصر و آرخوتاس تارنتی، و آن کرانه ایتالیا را که زمانی یونان بزرگ خوانده می‌شد، درنوردید — تا آنکه در آتن استاد بود و توانا، و آموزه‌هایش در ورزشگاه‌های آکادمی طنین می‌انداخت، غریبه و شاگرد شود، و ترجیح دهد با فروتنی از دیگران بیاموزد تا آنکه اندیشه‌های خود را با بی‌شرمی بر کسان تحمیل کند. سرانجام، در حالی که دانش را چنان دنبال می‌کرد که گویی از سراسر جهان می‌گریزد، به دست دزدان دریایی اسیر شد و به بردگی فروخته شد، و حتی از ظالم‌ترین جبّاری فرمان برد، اسیر و در بند و برده؛ اما چون فیلسوف بود، بزرگ‌تر از خریدار خویش بود. می‌خوانیم که بزرگانی از دورترین مرزهای اسپانیا و گالیا نزد تیتوس لیویوس آمدند، آن سرچشمه شیرگون فصاحت؛ و آن کسانی را که روم نتوانسته بود برای تماشای خودش بکشاند، آوازه یک مرد به آنجا کشاند. آن روزگار شگفتی بی‌سابقه و به‌یادماندنی در همه قرون داشت: آنکه مردمانی که به شهری بدین عظمت وارد می‌شدند، چیز دیگری را بیرون از شهر می‌جستند. آپولونیوس — خواه جادوگر بود چنان‌که عوام می‌گویند، یا فیلسوف چنان‌که پیثاغوریان معتقدند — به پارس درآمد، از قفقاز گذشت، از سرزمین آلبانیان و سکاها و ماساژت‌ها عبور کرد، به توانگرترین ممالک هند رخنه کرد؛ و سرانجام، پس از عبور از رود بسیار پهن فیشون، به برهمنان رسید تا هیارخاس را بشنود که بر تخت زرین نشسته و از چشمه تانتالوس می‌نوشید و در میان شاگردانی اندک درباره طبیعت و حرکات ستارگان و گردش روزها تعلیم می‌داد. از آنجا از میان ایلامیان، بابلیان، کلدانیان، مادها، آشوریان، پارتیان، سوریان، فنیقیان، عرب‌ها و فلسطینیان گذشت و به اسکندریه بازگشت، و سپس به حبشه رفت تا حکیمان عریان‌تن و مشهورترین سفره خورشید را در ریگزار ببیند. آن مرد همه‌جا چیزی برای آموختن یافت، و همواره پیشرفت می‌کرد و همواره بهتر از خویش می‌شد. فیلوستراتوس درباره او به‌تفصیل‌ترین وجه در هشت مجلد نوشته است. چرا از مردمان دنیوی سخن بگویم، در حالی که پولس رسول، ظرف برگزیده و معلم امت‌ها، که از آگاهی مهمانی بدین بزرگی در درون خویش سخن می‌گفت — «آیا آزمایش آن کسی را می‌طلبید که در من سخن می‌گوید، یعنی مسیح؟» — پس از دیدار دمشق و عربستان، به اورشلیم رفت تا پطرس را ببیند و پانزده روز نزد او ماند؟ زیرا به این راز هفته و هشتاد، واعظ آینده امت‌ها می‌بایست آموزش ببیند. و باز پس از چهارده سال، برنابا و تیطس را همراه برداشت و انجیل را برای رسولان شرح داد، مبادا به بطالت دویده باشد یا دویده بود. زیرا صدای زنده نیروی پنهانی دارد، و از دهان مؤلف به گوش‌های شاگرد ریخته، نیرومندتر طنین می‌اندازد. از این رو آیسخینِس نیز، چون در رودس در تبعید بود و آن خطابه دموستنس خوانده شد که علیه او ایراد کرده بود، در حالی که همه شگفت‌زده می‌شدند و ستایش می‌کردند، آه کشید و گفت: «چه می‌شد اگر خودِ آن جانور را می‌شنیدید که سخنان خویش را بازمی‌گفت?» این سخنان را نمی‌گویم از آن رو که در من چیزی هست که بتوانی از من بشنوی یا بخواهی بیاموزی، بلکه از آن رو که شور و اشتیاق تو به دانش‌اندوزی حتی بدون حضور ما به‌خودی‌خود ستودنی است. ذهن آموختنی حتی بدون آموزگار ستایش‌پذیر است. ما نمی‌نگریم که چه می‌یابی، بلکه آنچه را می‌جویی در نظر می‌گیریم. موم نرم و آسان‌شکل، حتی اگر دست‌های صنعتگر و پیکرتراش بیکار باشند، با این حال به نیروی ذاتی خویش همه آن چیزی هست که می‌تواند باشد. پولس رسول می‌بالد که شریعت موسی و انبیا را بر پای گَمالیئیل آموخت، تا مسلح به سلاح‌های روحانی، پس از آن با اطمینان بگوید: «سلاح‌های جنگ ما جسمانی نیست، بلکه نزد خدا توانمند است برای ویران کردن دژها، و تدبیرها را ویران می‌سازد و هر بلندایی را که بر ضد شناخت خدا برمی‌افرازد، و هر اندیشه‌ای را به اطاعت مسیح اسیر می‌کند، و آماده است هر نافرمانی را مطیع سازد.» به تیموتاؤس می‌نویسد که از کودکی در نامه‌های مقدس پرورده شده، و او را به مطالعه قرائت تشویق می‌کند، مبادا فیضی را که با نهادن دست‌های هیئت کشیشان به او داده شده مهمل بگذارد. به تیطس فرمان می‌دهد که در میان دیگر فضایل اسقف، که در گفتاری کوتاه ترسیم کرد، دانش کتب مقدسه را نیز در او برگزیند: «و آنکه بر کلام امین که موافق تعلیم است چنگ زند، می‌گوید، تا بتواند در تعلیم صحیح تشویق کند و مخالفان را مجاب سازد.» زیرا به‌راستی سادگی مقدس تنها به خود سود می‌رساند، و به همان اندازه که کلیسای مسیح را به شایستگی زندگی خویش بنا می‌کند، به همان اندازه آسیب می‌رساند اگر در برابر ویران‌کنندگان مقاومت نکند. ملاکی نبی، یا بهتر بگوییم خداوند از زبان حجّی، می‌گوید: «از کاهنان شریعت را بپرس.» بدین اندازه وظیفه کاهن است که چون از شریعت پرسیده شود پاسخ دهد. و در تثنیه می‌خوانیم: «از پدرت بپرس و تو را خبر خواهد داد؛ از پیرانت، و به تو خواهند گفت.» و در مزمور صد و هجدهم نیز: «فرایض تو سرود من بود در مکان غربت من.» و در توصیف مرد پارسا، آنگاه که داوود او را به درخت حیات که در بهشت است تشبیه کرد، در میان دیگر فضایل این را نیز آورد: «رغبت او در شریعت خداوند است و شب و روز در شریعت او تأمل خواهد کرد.» دانیال در پایان مقدس‌ترین رؤیا می‌گوید که پارسایان چون ستارگان خواهند درخشید، و فهیمان، یعنی دانشمندان، چون آسمان. می‌بینی چقدر سادگی پارسا و عدالت دانشمند از یکدیگر متفاوتند؟ برخی به ستارگان و برخی به آسمان تشبیه می‌شوند. هرچند بنا بر حقیقت عبری هر دو را می‌توان درباره دانشوران فهمید. زیرا چنین نزد ایشان می‌خوانیم: «اما دانشوران چون درخشش آسمان خواهند درخشید؛ و آنان که بسیاری را به عدالت تعلیم دهند، چون ستارگان تا ابدالآباد.» چرا پولس رسول ظرف برگزیده نامیده می‌شود؟ بی‌شک از آن رو که زرادخانه شریعت و کتب مقدسه بود. فریسیان از تعلیم خداوند شگفت‌زده می‌شوند؛ و از پطرس و یوحنا در حیرتند که چگونه شریعت را می‌دانند در حالی که خط نیاموخته‌اند. زیرا آنچه را که تمرین و تأمل روزانه در شریعت معمولاً به دیگران می‌بخشد، روح‌القدس به ایشان القا کرد، و بنا بر آنچه نوشته شده، خداآموخته بودند. نجات‌دهنده دوازده سال را تمام کرده بود، و در معبد از پیران درباره مسائل شریعت می‌پرسید و با پرسیدن حکیمانه بیشتر تعلیم می‌داد. مگر آنکه پطرس را ساده‌دل بنامیم، یوحنا را ساده‌دل — که هر یک از آن دو می‌توانست بگوید: «اگرچه در سخن ناآزموده‌ام، اما نه در دانش.» یوحنای ساده‌دل، ماهیگیر، بی‌سواد؟ و آن سخن از کجاست، می‌پرسم: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؟» زیرا کلمه (لوگوس) در یونانی معانی بسیار دارد: هم کلمه است، و هم عقل، و هم حساب، و هم علت هر چیزی که به واسطه آن هر یک از موجودات قوام دارند — که همه اینها را به‌درستی در مسیح درمی‌یابیم. این را افلاطون دانشمند نمی‌دانست؛ این را دموستنس سخنور نمی‌شناخت. «حکمت حکیمان را هلاک خواهم کرد و فهم فهیمان را مردود خواهم ساخت.» حکمت حقیقی حکمت دروغین را هلاک خواهد کرد؛ و اگرچه جهالت موعظه صلیب وجود دارد، با این حال پولس حکمت را در میان کاملان بیان می‌کند — حکمتی البته نه از این عصر و نه از رؤسای این عصر که نابود می‌شوند؛ بلکه حکمت خدا را بیان می‌کند که در سرّی پنهان است و خدا آن را پیش از اعصار مقدّر فرمود. حکمت خدا، مسیح است؛ زیرا مسیح قدرت خدا و حکمت خداست. این حکمت در سرّی نهفته است، که درباره آن عنوان مزمور نهم نوشته شده: «به‌خاطر پنهانی‌های پسر،» که در او همه گنج‌های حکمت و دانش خدا نهان است. و آنکه در سرّ نهفته بود، پیش از اعصار مقدّر شده بود؛ اما مقدّر و پیش‌نمایانده شده در شریعت و انبیا. از این رو انبیا «بینایان» نیز خوانده می‌شوند، زیرا او را می‌دیدند که دیگران نمی‌دیدند. ابراهیم روز او را دید و شاد گشت. آسمان‌ها برای حزقیال گشوده شد که بر قوم گناهکار بسته بود. «چشمان مرا بگشا، داوود می‌گوید، تا شگفتی‌های شریعت تو را ببینم.» زیرا شریعت روحانی است و مکاشفه لازم است تا فهم شود، و با چهره‌ای بی‌نقاب جلال خدا را تأمل کنیم. کتابی مُهر شده با هفت مُهر در مکاشفه نمایانده می‌شود؛ که اگر آن را به کسی که خط می‌داند بدهی تا بخواند، به تو پاسخ خواهد داد: نمی‌توانم، زیرا مُهر شده است. چه بسیارند امروز کسانی که می‌پندارند خط می‌دانند، کتاب مُهر شده را در دست دارند اما نمی‌توانند بگشایند، مگر آنکه آن کسی بگشاید که کلید داوود را دارد، آنکه می‌گشاید و کسی نمی‌بندد، می‌بندد و کسی نمی‌گشاید. در اعمال رسولان، خواجه‌سرای مقدس — یا بهتر بگوییم مرد (زیرا کتاب مقدس او را چنین می‌نامد) — چون اِشَعیای نبی را می‌خواند، از فیلیپس پرسید: «آیا می‌پنداری آنچه را می‌خوانی درمی‌یابی؟ پاسخ داد: چگونه توانم، مگر آنکه کسی مرا بیاموزاند؟» من (تا لحظه‌ای از خود سخن بگویم) نه مقدس‌تر از این خواجه‌سرا هستم و نه کوشاتر — که از حبشه، یعنی از دورترین کرانه‌های جهان، به معبد آمد، دربار شاهی را ترک کرد، و چنان دوستدار شریعت و دانش الهی بود که حتی در ارابه نامه‌های مقدس را می‌خواند. و با این حال، هرچند کتاب را در دست داشت و سخنان خداوند را در اندیشه درمی‌یافت و بر زبان می‌گرداند و بر لب‌هایش طنین می‌انداخت، آنکه را ناآگاهانه در کتاب پرستش می‌کرد نمی‌شناخت. فیلیپس آمد و عیسی را به او نشان داد، آنکه در حرف پنهان و نهفته بود. ای شگفتا از نیروی آموزگار! در همان ساعت خواجه‌سرا ایمان می‌آورد، تعمید می‌یابد، مؤمن و مقدس می‌شود؛ و استاد از شاگرد بیشتر یافت، در چشمه بیابانی کلیسا بیشتر از معبد زرین کنیسه. این مطالب را به اختصار یادآور شدم (زیرا تنگنای نامه اجازه نمی‌داد بیشتر بسط دهم)، تا دریابی که بدون راهنمایی که راه را نشان دهد نمی‌توانی به کتب مقدسه وارد شوی. از دستورشناسان، سخنوران، فیلسوفان، هندسه‌دانان، منطق‌دانان، موسیقی‌دانان، ستاره‌شناسان، احکامیان و پزشکان سخن نمی‌گویم، که دانش‌شان برای آدمیان بسیار سودمند است و به سه بخش تقسیم می‌شود: نظریه، روش و عمل. به هنرهای کوچک‌تر بیایم، که نه چندان با زبان بلکه با دست اداره می‌شوند. کشاورزان، بنّایان، آهنگران، درودگران، و نیز پشم‌بافان و گازُران و دیگرانی که اسباب گوناگون و آثار حقیر می‌سازند — بدون آموزگار نمی‌توانند آنچه می‌خواهند باشند. آنچه از پزشکان است، پزشکان وعده می‌دهند؛ صنعتگران کار صنعتگری می‌کنند. تنها هنر کتب مقدسه است که همه‌جا همگان برای خود مدعی آنند. می‌نویسیم اشعار، بی‌سواد و باسواد، بدون تمایز. این را پیرزن پرگو ادعا می‌کند، این را پیرمرد خرفت، این را سفسطه‌گر پرحرف، این را همگان بر خود می‌بندند، پاره‌پاره می‌کنند و پیش از آموختن تعلیم می‌دهند. برخی دیگر با ابرویی برافراشته، کلمات بزرگ را می‌سنجند و در میان زنکان درباره نامه‌های مقدس فلسفه می‌بافند. برخی — وای بر این ننگ! — از زنان می‌آموزند آنچه به مردان بیاموزانند؛ و گویی این بس نیست، با نوعی زبان‌آوری — بلکه گستاخی — برای دیگران شرح می‌دهند آنچه را خود درنمی‌یابند. از همانندان خویش سخن نمی‌گویم، که اگر شاید پس از ادبیات دنیوی به کتب مقدسه رسیده‌اند و با سخن آراسته گوش‌های مردم را نوازش داده‌اند، هر آنچه گفته‌اند شریعت خدا می‌پندارند؛ و شایسته نمی‌دانند بدانند که انبیا و رسولان چه مقصودی داشته‌اند، بلکه شواهد ناسازگار را بر معنای خودشان تطبیق می‌دهند — گویی بزرگ است، و نه بدترین شیوه تعلیم، که جملات را تحریف کنند و کتاب مقدس مقاوم را به سوی اراده خویش بکشانند. گویی ما هومروسنتون‌ها و ویرگیلیوسنتون‌ها را نخوانده‌ایم، و گویی نمی‌توانیم بدین‌سان ویرگیل را نیز بدون مسیح مسیحی بخوانیم، زیرا نوشته است:

«اکنون باکره بازمی‌گردد، ممالک ساتورنی باز می‌آید؛»

«اکنون نسلی نو از آسمان بلند فرستاده می‌شود.»

و پدر خطاب به پسر می‌گوید:

«ای پسرم، نیروی من، تنها قدرت عظیم من.»

و پس از سخنان نجات‌دهنده بر صلیب:

«چنین چیزهایی را به یاد می‌آورد و ثابت‌قدم باقی ماند.»

اینها امور کودکانه‌ای هستند، همانند بازی‌های شعبده‌بازان — آموختن آنچه خود نمی‌دانی؛ یا بهتر بگویم، با خشم سخن بگویم، حتی ندانستن اینکه نمی‌دانی.

ظاهراً سفر پیدایش کاملاً روشن است، که در آن آفرینش جهان، سرآغاز نسل بشر، تقسیم زمین، اختلاط زبان‌ها و امت‌ها تا خروج عبرانیان نگاشته شده است.

سفر خروج با ده بلای خود، با ده فرمان خود، و با احکام اسرارآمیز و الهی خود آشکار است.

سفر لاویان در دسترس است، که در آن قربانی‌های منفرد، بلکه تقریباً هر هجای آن، و جامه‌های هارون، و تمام نظام لاویان، اسرار آسمانی را متجلی می‌سازند.

آیا سفر اعداد شامل اسرار تمام حساب، و نبوّت بلعام، و چهل و دو اردوگاه در بیابان نیست؟

سفر تثنیه نیز، شریعت دوم و پیش‌نمایش شریعت انجیلی — آیا آنچه را که پیشین است چنان در بر ندارد که با این همه، همه چیز از کهنه نو شده است؟ تا اینجا موسی، تا اینجا تورات، که رسول می‌بالد که ترجیح می‌دهد با پنج کلمه آن در کلیسا سخن بگوید.

ایوب، سرمشق صبر — کدام اسرار را در سخنان خود در بر نمی‌گیرد؟ به نثر آغاز می‌کند، به نظم جاری می‌شود، و به سخن ساده پایان می‌یابد؛ و تمام قوانین جدل را از طریق قضیه، صغری، تأیید و نتیجه‌گیری معین می‌سازد. هر کلمه‌ای در آن سرشار از معناست. و (تا از بقیه سخن نگویم) رستاخیز اجساد را چنان پیشگویی می‌کند که هیچ‌کس درباره آن نه آشکارتر و نه محتاطانه‌تر نوشته است. «می‌دانم، می‌گوید، که ولیّ من زنده است، و در روز واپسین از زمین بر خواهم خاست؛ و دیگر بار به پوست خود ملبّس خواهم شد، و در جسم خود خدا را خواهم دید، که خودم او را خواهم دید، و چشمانم نظاره خواهند کرد، و نه دیگری. این امید من در سینه‌ام نهاده شده است.»

به یوشع بن نون می‌رسم، که نمونه خداوند را نه تنها در اعمال بلکه حتی در نام خود بر می‌تاباند؛ از اردن می‌گذرد، ممالک دشمنان را سرنگون می‌سازد، زمین را میان قوم پیروز تقسیم می‌کند، و از طریق شهرها و دهکده‌ها و کوه‌ها و رودها و سیل‌ها و مرزهای منفرد، ممالک روحانی کلیسا و اورشلیم آسمانی را وصف می‌نماید.

در کتاب داوران، به شمار رهبران قوم، نمونه‌ها وجود دارد.

روت موآبی نبوّت اِشَعیا را به تحقق می‌رساند، آنجا که می‌گوید: «برّه را بفرست، ای خداوند، فرمانروای زمین را، از صخره بیابان به سوی کوه دختر صهیون.»

سموئیل، با مرگ عیلی و کشته شدن شائول، نشان می‌دهد که شریعت کهن منسوخ شده است. افزون بر این، در صادوق و داوود، اسرار کهانت نوین و مُلک نوین را گواهی می‌دهد.

ملاخیم، یعنی کتاب سوم و چهارم پادشاهان، از سلیمان تا یکُنیا، و از یربعام بن نباط تا هوشع که به آشور برده شد، مملکت یهودا و مملکت اسرائیل را وصف می‌کند. اگر به تاریخ بنگری، کلمات ساده‌اند؛ اگر معنای نهفته در متن را بررسی کنی، اندک‌شماری کلیسا و جنگ‌های بدعت‌گذاران علیه کلیسا روایت می‌شود.

دوازده نبی، که در فضای تنگ یک مجلّد واحد فشرده شده‌اند، بسی بیشتر از آنچه ظاهر حرف بیان می‌کند پیش‌نمایش می‌سازند.

هوشع بارها از افرایم، سامره، یوسف، یزرعیل، و زنی زناکار، و فرزندان زنا، و زنی خیانتکار محبوس در حجره شوهرش نام می‌برد، که مدت‌ها بیوه نشسته و در جامه عزا، منتظر بازگشت شوهر به سوی خود است.

یوئیل پسر فتوئیل، سرزمین دوازده سبط را وصف می‌کند که به دست کرم، ملخ، لیسک، و آفت ویرانگر بلعیده شده‌اند؛ و پس از سرنگونی قوم پیشین، روح‌القدس بر بندگان و کنیزان خدا ریخته خواهد شد، یعنی بر صد و بیست تن از مؤمنان، و در بالاخانه صهیون ریخته خواهد شد. این صد و بیست، که به تدریج از یک تا پانزده افزایش می‌یابند، شماره پانزده پلّه را تولید می‌کنند، که به صورت اسرارآمیز در کتاب مزامیر موجود است.

عاموس، شبانی روستایی که توت‌ها را از بوته‌های خار می‌چیند، در چند کلمه قابل تبیین نیست. زیرا چه کسی می‌تواند به شایستگی سه یا چهار جرم دمشق، غزه، صور، اَدوم، بنی عمون و موآب، و در درجه هفتم و هشتم، یهودا و اسرائیل را بیان کند؟ او با گاوان فربه که در کوه سامره هستند سخن می‌گوید، و شهادت می‌دهد که خانه بزرگ‌تر و کوچک‌تر فرو خواهد ریخت. خودش سازنده ملخ را می‌بیند، و خداوند را ایستاده بر دیواری اندوده یا از الماس، و قلّابی از میوه که مجازات‌ها را بر گناهکاران می‌کشاند، و قحطی در سرزمین — نه قحطی نان و نه تشنگی آب، بلکه شنیدن کلام خدا.

عوبدیا، که نامش به معنای بنده خداست، بر ضد اَدوم، آن انسان خون‌ریز و زمینی، غُرّش می‌کند؛ و آن را که همواره رقیب برادرش یعقوب بود، با نیزه روحانی می‌زند.

یونس، آن کبوتر نیکوترین، که با غرق شدن خود رنج خداوند را پیش‌نمایش می‌کند، جهان را به توبه فرا می‌خواند، و زیر نام نینوا رستگاری را به امت‌ها بشارت می‌دهد.

میکاه از مورشت، هم‌میراث مسیح، ویرانی دختر دزد را اعلام می‌کند، و علیه او محاصره می‌نهد؛ زیرا گونه داور اسرائیل را زده بود.

ناحوم، تسلّی‌دهنده جهان، شهر خون‌ها را توبیخ می‌کند، و پس از سرنگونی آن می‌گوید: «اینک بر کوه‌ها پاهای کسی که بشارت می‌دهد و صلح را اعلام می‌کند.»

حبقّوق، آن کشتی‌گیر نیرومند و سرسخت، بر دیدبانگاه خود می‌ایستد و پای خود را بر حصار استوار می‌سازد، تا مسیح را بر صلیب تأمل کند و بگوید: «جلال او آسمان‌ها را پوشاند و زمین از ستایش او آکنده شد. درخشش او چون نور خواهد بود؛ شاخ‌هایی در دستان اوست: آنجا قدرتش پنهان است.»

صفنیا، آن دیدبان و آگاه از اسرار خدا، فریاد را از دروازه ماهیان می‌شنود، و شیون را از محله دوم، و ویرانی را از تپّه‌ها. همچنین زوزه را برای ساکنان هاون اعلام می‌کند، زیرا تمام قوم کنعان خاموش شده‌اند، و همه آنان که در نقره پیچیده بودند هلاک گشته‌اند.

حجّی، جشن‌آور و شادمان، که در اشک‌ها کاشت تا در شادی درو کند، معبد ویران‌شده را بنا می‌کند و خدای پدر را به سخن گفتن در می‌آورد: «اندکی دیگر، و من آسمان‌ها و زمین و دریا و خشکی را خواهم لرزاند، و همه امت‌ها را به جنبش در خواهم آورد، و آرزوی همه امت‌ها خواهد آمد.»

زکریا، یادآور خداوند خویش، چندگانه در نبوّت، عیسی را در جامه‌های چرکین می‌بیند، و سنگ هفت‌چشم را، و شمعدان طلایی را با چراغ‌هایی به تعداد چشم‌ها، و نیز دو درخت زیتون در چپ و راست چراغدان؛ تا پس از اسبان سیاه، سرخ، سفید و ابلق، و ارّابه‌های پراکنده از افرایم و اسب از اورشلیم، پادشاهی فقیر را پیشگویی و اعلام کند، نشسته بر کرّه الاغی زیر یوغ.

ملاکی، آشکارا و در پایان همه انبیا، درباره طرد اسرائیل و فراخواندن امت‌ها: «مرا در شما رغبتی نیست، خداوند لشکرها می‌گوید، و هدیه‌ای از دست شما نخواهم پذیرفت. زیرا از طلوع آفتاب تا غروب آن، نام من در میان امت‌ها بزرگ است؛ و در هر مکان بخور تقدیم می‌شود و هدیه‌ای پاک به نام من عرضه می‌گردد.»

اِشَعیا، اِرمیا، حزقیال و دانیال — چه کسی می‌تواند آنها را درک یا شرح کند؟ نخستینشان به نظر من نه نبوّت بلکه انجیل می‌بافد.

دومی عصای بادام و دیگ جوشان از سوی شمال و پلنگ بی‌رنگ‌شده و الفبایی چهارگانه در اوزان مختلف را در هم می‌تند.

سومی آغاز و پایانش در ابهاماتی چنان عظیم پیچیده است که نزد عبرانیان این بخش‌ها، همراه با آغاز سفر پیدایش، پیش از سی‌سالگی خوانده نمی‌شوند.

چهارمی نیز، واپسین از میان چهار نبی بزرگ، آگاه از زمان‌ها و از سنگ تمام جهان که بدون دست از کوه بریده شده و همه ممالک را سرنگون می‌سازد، به سخنی روشن اعلام می‌کند.

داوود، سیمونیدس ما، پینداروس و آلکایوس ما، و نیز هوراتیوس، کاتولوس و سرنوس ما، مسیح را بر چنگ می‌سراید، و بر مزمار ده‌تار، برخاسته از عالم زیرین را بر می‌انگیزد.

سلیمان، صلح‌جو و محبوب خداوند، اخلاق را اصلاح می‌کند، طبیعت را می‌آموزد، کلیسا و مسیح را به هم پیوند می‌زند، و سرود شیرین عروسی مقدس را می‌خواند.

اِستر، در نمونه کلیسا، قوم را از خطر رهایی می‌بخشد؛ و با کشته شدن هامان — که نامش به معنای شرارت است — سهم‌های ضیافت و روز بزرگداشت را برای آیندگان می‌فرستد.

کتاب تواریخ ایام، یعنی خلاصه عهد عتیق، چنان بزرگ و از آن گونه است که هر کس بخواهد بدون آن ادعای دانش کتاب مقدس کند، خود را مضحکه می‌سازد. زیرا از طریق نام‌ها و مفصل‌های کلمات منفرد آن، هم تاریخ‌هایی که در کتب پادشاهان از قلم افتاده‌اند مطرح می‌شوند، و هم پرسش‌های بی‌شمار انجیلی تبیین می‌گردند.

عِزرا و نحمیا — یعنی یاور و تسلّی‌دهنده از جانب خداوند — در یک مجلّد فشرده شده‌اند؛ معبد را بازسازی می‌کنند، دیوارهای شهر را بر می‌افرازند؛ و تمام آن انبوه مردم بازگشته به سرزمین پدری، و شمارش کاهنان، لاویان، اسرائیلیان و مهتدیان، و کارهای دیوارها و برج‌ها که میان خاندان‌های منفرد تقسیم شده — در ظاهر یک چیز نشان می‌دهند و در باطن چیز دیگری نگاه می‌دارند. می‌بینی که من، ربوده شده از عشق به کتاب مقدس، از حدّ شایسته نامه فراتر رفته‌ام، و با این همه آنچه می‌خواستم به انجام نرسانده‌ام. تنها شنیده‌ایم آنچه باید بدانیم، آنچه باید بخواهیم، تا ما نیز بتوانیم بگوییم: «جان من مشتاق احکام تو بوده است در همه وقت.» و اما آن سخن سقراطی در ما تحقق می‌یابد: «تنها این را می‌دانم که هیچ نمی‌دانم.»

اجازه دهید مختصراً عهد جدید را نیز مطرح سازم.

متی، مرقس، لوقا و یوحنا — ارّابه چهاراسبه خداوند و کروبیان حقیقی، که به معنای «فراوانی دانش» تفسیر می‌شود — در سراسر بدن پوشیده از چشم‌اند؛ جرقه‌ها می‌جهند، برق‌ها می‌درخشند؛ پاهای راست دارند رو به بالا، و پشت‌های بال‌دار در همه سو پرواز می‌کنند؛ یکدیگر را نگاه می‌دارند و در هم تنیده‌اند، و چون چرخ در چرخ می‌گردند، و هر جا که نَفَس روح‌القدس آنان را ببرد می‌روند.

پولس رسول به هفت کلیسا می‌نویسد؛ زیرا هشتمین، یعنی نامه به عبرانیان، نزد بیشتر مفسران خارج از شمار قرار داده شده است. تیموتائوس و تیطُس را تعلیم می‌دهد، و نزد فیلیمون برای بنده فراری شفاعت می‌کند. درباره این موضوع بهتر می‌دانم سکوت کنم تا اندک بنویسم.

اعمال رسولان ظاهراً تاریخی ساده را بیان می‌کنند و طفولیت کلیسای نوپا را می‌بافند؛ اما اگر بدانیم که نویسنده آن لوقای طبیب است، که ستایشش در انجیل است، به یکسان درخواهیم یافت که تمام سخنان او دارویی برای جان بیمار است.

یعقوب، پطرس، یوحنا و یهودا هفت رساله منتشر ساختند، به همان اندازه اسرارآمیز که مختصر، و یکجا هم کوتاه و هم بلند — کوتاه در الفاظ، بلند در معانی — چنان‌که نادر است کسی که در خواندن آنها کورمال نرود.

مکاشفه یوحنا به تعداد کلماتش اسرار دارد. کم گفتم: هر ستایشی کمتر از شایستگی این کتاب است. در هر کلمه‌ای از آن، معانی چندگانه پنهان است. از تو می‌خواهم، ای برادر عزیزترین، در میان اینها زندگی کنی، بر اینها تأمل نمایی، هیچ چیز دیگر ندانی و هیچ چیز دیگر نجویی. آیا به نظرت نمی‌آید که اینجا بر روی زمین، خود مسکنی از ملکوت آسمانی است؟ نمی‌خواهم از سادگی و گویی ارزانی کلمات در کتب مقدس آزرده شوی، که یا از خطای مترجمان یا عمداً چنین بیان شده‌اند، تا جماعت ساده‌دل را آسان‌تر آموزش دهند، و تا در یک جمله واحد، دانشمند چیزی بشنود و نادان چیز دیگر. آن‌قدر گستاخ و کودن نیستم که ادعا کنم این چیزها را می‌دانم و می‌توانم میوه‌های آنها را بچینم که ریشه‌هایشان در آسمان استوار است؛ بلکه اعتراف می‌کنم که آرزویش را دارم. خود را بر آن که بیکار نشسته ترجیح می‌دهم؛ از استادی سر باز می‌زنم و همراهی را تعهد می‌کنم. به هر که بخواهد داده می‌شود؛ به هر که بکوبد گشوده می‌شود؛ هر که بجوید می‌یابد. بر روی زمین آن دانشی را بیاموزیم که در آسمان برایمان پایدار بماند. تو را با آغوش باز خواهم پذیرفت، و (تا سخنی نابخردانه بگویم، پس از تکبّر هرماگوراس) هر چه بجویی، خواهم کوشید همراه با تو بدانم. اینجا برادر بسیار مهربان تو اوسبیوس را داری، که لطف نامه تو را برایم دوچندان ساخت، با گزارش درستکاری اخلاقت، بی‌اعتنایی‌ات به دنیا، وفاداری‌ات در دوستی، و عشقت به مسیح. زیرا خردمندی و زیبایی سخنوری‌ات را خود نامه حتی بدون او آشکار می‌ساخت. شتاب کن، از تو استدعا می‌کنم، و طناب قایق کوچکی را که در موج گیر کرده ببُر، نه اینکه بازش کنی. هیچ‌کس که می‌خواهد دنیا را ترک کند نمی‌تواند سودمندانه آنچه را برای فروش حقیر شمرده بفروشد. هر چه از دارایی خود خرج کرده‌ای، سود بشمار. سخنی کهن است: بخیل به همان اندازه نیازمند آن چیزی است که دارد که آنچه ندارد. برای مؤمن، تمام جهان ثروت است؛ اما بی‌ایمان حتی به یک سکّه نیاز دارد. چنان زندگی کنیم که گویی هیچ نداریم، و با این همه مالک همه چیزیم. خوراک و پوشاک ثروت مسیحیان است. اگر دارایی‌ات در اختیار توست، بفروش؛ اگر نیست، رهایش کن. از آن که پیراهنت را می‌گیرد، ردایت را نیز باید واگذاری. مسلّماً مگر آنکه تو، که همیشه به فردا واگذار می‌کنی و روز به روز تعلّل می‌ورزی، با احتیاط و گام‌به‌گام دارایی‌های اندکت را بفروشی، مسیح وسیله‌ای ندارد که فقیران خود را تغذیه کند. همه چیز را به خدا داد آن که خودش را تقدیم کرد. رسولان تنها قایقی و تورهایی بر جای نهادند. بیوه‌زن دو سکّه کوچک در صندوق خزانه انداخت، و بر ثروت‌های قارون ترجیح یافت. آسان است همه چیز را حقیر شمردن برای آن که همواره می‌اندیشد روزی خواهد مرد.


در باب پرستش عیسی مسیح در کتاب مقدس

این نامه، برگرفته از اثری با عنوان «نامه‌هایی به جوانی درباره زندگی مسیحی»، نوشتهٔ کشیش ه. د. لاکوردر، پاریس، ۱۸۵۸، انتشارات پوسیلگ-روزان، با اجازهٔ بزرگوارانهٔ نویسنده و ناشر استخراج شده تا نشر ما را غنی سازد — بلکه بیاراید — و هیچ خواننده‌ای نیست که آن را با سپاسگزاری نپذیرد.

نخستین جایی که کسانی را که دوست می‌داریم در آن بازمی‌یابیم، تاریخ ایشان است. تاریخ، گذشتهٔ زندگی است که در یادمانی مکتوب از خود فراتر زنده می‌ماند. اگر حافظه در جان آدمی رستاخیز نمی‌کرد و آنان را که دل به ایشان سپرده‌ایم حاضر نگاه نمی‌داشت، دوستی وجود نمی‌داشت. آنجاست که ایشان با زندگی خود ما زنده‌اند، آنجاست که ایشان را با خود می‌بینیم، آنجاست که سیماها و اعمالشان نقش بسته و در برجستگی‌ای محفوظ می‌ماند که بخشی از هستی ماست. اما حافظه، حتی وفادارترینش، از جهاتی کوتاه است، و اگر بخواهد خود را با بخشیدن تصویر محبوب به دیگران منتقل کند، باید به تاریخ بدل شود و بر مفرغی حک گردد که زمان را به تحقیر می‌نگرد. تاریخ، حافظهٔ عصری جاودانه شده است. به واسطهٔ آن، نسل‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند، و هرقدر هم که در جریان و ناپدید شدن خود شتاب داشته باشند، از کانون خاطره وحدتی می‌گیرند که جان و خویشاوندی‌شان را تشکیل می‌دهد. انسانی که تاریخ ندارد، سراسر در گورش است؛ ملتی که تاریخ خود را بیان نکرده، هنوز زاده نشده است.

از اینجا چنین برمی‌آید که دین، چون نخستین در میان همهٔ امور بشری است، باید تاریخی داشته باشد که آن نیز نخستین باشد، و عیسی مسیح، چون مرکز و بنیاد دین است، باید در سالنامه‌های جهان جایگاهی داشته باشد که هیچ کس دیگر — نه فاتح، نه فیلسوف، نه قانون‌گذار — به آن دست نیابد. همین‌طور است، امانوئل عزیزم. هرقدر هم که در اعماق باستان کاوش کنی یا به عصرهای نوین بازگردی، هیچ چیز با ویژگی کتاب مقدس ما ظاهر نمی‌شود، و هیچ چیز با شکوه عیسی مسیح. درنگ نمی‌کنم تا این را به تو نشان دهم؛ پیش‌تر چنین کرده‌ام، و میان من و تو مسلّم است که دغدغهٔ ما دفاعیات نیست، بلکه مسئلهٔ حیات است — یعنی شناختن و دوست داشتن خدا از راه شناخت و محبت عیسی مسیح.

حال، خواه برای شناختن و خواه برای دوست داشتن، باید به موضوعی نزدیک شد که پیش‌احساس‌های دل ما را تسخیر کرده، بدان نگریست، آن را مطالعه کرد، بدان بازگشت بی‌آنکه هیچ ملالی هرگز این شور کشف و تملک را قطع کند؛ و اگر مرگ یا غیبت آن را از چشمان ما ربوده باشد، اگر قرن‌ها فاصله‌های طولانی میان آن و ما افکنده باشند، از تاریخ آن است که باید بازش بجوییم. آیا در جریان تحصیلات کلاسیک خود متوجه جادوی ناگرفتنی و الهی تاریخ نشده‌ای؟ از کجاست که یونان برای ما چون وطنی است که هرگز نمی‌میرد؟ از کجاست که رم، با تریبون و جنگ‌هایش، هنوز ما را با تصویر شکست‌ناپذیرش تعقیب می‌کند و با عظمت‌های خاموش خود بر نسلی مسلط است که از آنِ او نیست؟ چرا این نام‌های میلتیادس و تمیستوکلس، چرا این میدان‌های ماراتن و سالامیس، به جای آنکه گورهای فراموش‌شده باشند، چیزهای عصر خود ما هستند، تاج‌هایی که دیروز بافته شده، هلهله‌هایی که طنین‌انداز می‌شوند و به احشای ما می‌چسبند تا آن‌ها را بلرزانند؟ هرچه کنم نمی‌توانم از قدرتشان بگریزم؛ من آتنی‌ام، رومی‌ام؛ در پای پارتنون سکنی دارم، و در سکوت، در پای صخرهٔ تارپیا، به سیسرون گوش می‌دهم که با من سخن می‌گوید و مرا به تکان می‌آورد. این کار تاریخ است. صفحه‌ای که دو هزار سال پیش نوشته شده آن دو هزار سال را مغلوب کرده؛ دو هزار سال دیگر را نیز مغلوب خواهد کرد، و همین‌طور تا ابد، تا آنگاه که ابدیت جای زمان را بگیرد و خدا، که همهٔ آینده است، برای ما همهٔ گذشته نیز بشود. اما تو نیک می‌فهمی — هرچند این سلطنت بر حافظهٔ آدمیان متعلق به هر صفحه‌ای نیست که هر کاتبی دربارهٔ هر کردار معاصرانش نوشته باشد. نه، تاریخ امتیازی است، موهبتی به نبوغ در خدمت ملت‌های بزرگ و امور بزرگ. تاریخی برای امپراتوری روم شرقی وجود ندارد و هرگز هم نخواهد بود؛ رم بود که پیش از مردنش تیتوس لیویوس را آفرید، و باز رم بود که تاکیتوس را الهام بخشید و جان قنسولانش را در عهد نرون به او بازگرداند.

اما رم یا یونان در برابر مسیحیت چیست؟ اسکندر یا قیصر در برابر عیسی مسیح چیست؟ دین دغدغهٔ یک ملت نیست؛ دغدغهٔ همهٔ بشریت است؛ تاریخ آن تاریخ یک انسان نیست؛ تاریخ خداست. و اگر خدا به ملت‌هایی مورخ داد چون فضیلت داشتند، و به مردانی چون نبوغ داشتند، برای پسر یگانهٔ خود — که از آغاز مقدر شده بود تا در میان ما بیاید و همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها را از حضور خود پر سازد — چه نمی‌کرد؟ تاریخ عیسی مسیح تاریخ آسمان و زمین است. در آن باید نقشه‌های خدا برای جهان، قوانین نخستین و جهانی، آغاز نژادها، توالی رویدادهایی که بر جریان عمومی امور بشری تأثیر نهاده‌اند، جهت‌های مشیت الهی، پیشگویی‌های آینده، برگزیدگی ملت‌ها و قرن‌ها، جلال مردانی که به تدابیر ازلی مقدر شده‌اند، نبرد خیر با شر در عمیق‌ترین جلوه‌هایش، ابلاغ اصیل حقیقت، و سرانجام، فراتر از همه، از قله تا پایه، سیمای مسیح یافت شود که همه چیز را با نور و زیبایی خود روشن می‌سازد. تو در این ویژگی‌ها کتاب مقدس ما را بازمی‌شناسی؛ می‌دانی که آن‌ها زیر الهام نَفَس خدا نگاشته شده‌اند، خدایی که اراده نویسندگان را به حرکت درآورد و اندیشه‌هایشان را برانگیخت و هدایت کرد، و بنابراین آن‌ها نه‌تنها بنایی ستودنی از قدمت و وحدت و قداست‌اند، بلکه بنایی الهی‌اند، اثر ذاتی حقیقت بی‌کران، که در آن پیامبران جز جامهٔ سبک خود و لحن جان خود چیزی ننهاده‌اند، تا در این نیز مانند همه چیز بشری‌ای باشد، و الوهیت ثابت محتوا از پس حوادث متغیر عنصر انسانی هرچه بیشتر نمایان گردد. اثری چهار هزار ساله، دست بسیاری در آن دیده می‌شود، اما عقل واحدی بر آن حکم می‌راند، و همین تلاقی واحد و کثیر در چنین مدت طولانی نخستین معجزهٔ این تدوین عالی است. هنگامی که آن را بی‌آنکه نویسندهٔ واقعی‌اش را بشناسند، همچون کتابی ساده می‌گشایند، نمی‌توان در برابر اقتدار شخصیتش مقاومت کرد و دست‌کم در آن شگفت‌انگیزترین یادگار تاریخ و قانون‌گذاری و اخلاق و فصاحت را که زیر آسمان هست بازمی‌شناسند. اما برای ما که می‌دانیم مورخ کیست، قانون‌گذار و شاعر کیست، احساسی بسی متفاوت ما را فرامی‌گیرد: نه‌تنها تحسین و حیرت، بلکه نیایش ایمان و لرزش سپاسگزاری فراطبیعی. آنجا، از همان نخستین سطر، خطای انسان در کودکی‌اش و خطای انسان تباه‌شده به پای ما می‌افتد، همراه با افسانه‌های بت‌پرستی که خدا را همه‌جا می‌بیند، و انکارهای وحدت‌وجود که او را هیچ‌جا نمی‌بیند. در آغاز، خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید (۱). از این نخستین کلام تا آخرین — فیض خداوند ما با همهٔ شما باد (۲) — نور پیوسته فزاینده پیش می‌رود، همچون خورشیدی که افولی نداشته باشد و صعود مداومش در هر لحظه بر درخشش و گرمایش بیفزاید. دیگر نوشتاری نیست؛ کلامی است. دیگر حرف مرده‌ای نیست که زیر چین‌هایش حقایقی را که عقل و مشاهده کشف کرده پنهان کند؛ کلامی زنده است، کلام جاودانهٔ خدا.

چه کلامی، امانوئل — کلام خدا! هیچ چیز شیرین‌تر از کلام آدمی نیست آنگاه که از ذهنی راست و دلی که ما را دوست دارد برآید؛ در ما نفوذ می‌کند، ما را متأثر می‌سازد، مسحورمان می‌کند، دردهایمان را می‌خواباند و شادی‌هایمان را بر می‌افرازد؛ مرهم و بخور زندگی ماست. کلام خدا برای کسی که آن را بازشناسد و بشنود چه باید باشد؟ چه باید باشد که بتوان به خود گفت: خدا این اندیشه را الهام کرد؛ این اوست که از طریق آن با من سخن می‌گوید، این به من گفته می‌شود، این منم که آن را می‌شنوم؟ و آنگاه که صفحه به صفحه به خود کلام عیسی مسیح رسیده‌ایم، به آن کلامی که دیگر صرفاً الهامی درونی و نبوّتی نبود بلکه نفَس محسوس الوهیت بود، بیان ملموس کلمهٔ خدا، که انبوه مردم نیز چون شاگردان آن را شنیدند — چه می‌ماند جز سکوت کردن در پای استاد و گذاشتن آنکه طنین صدایش در جان ما بازتاب یابد؟

کتاب مقدس یکجا هم تاریخ عیسی مسیح است و هم کلام خدا. از یک سر تا سر دیگر این دوگانگی را دارد. از همان نخستین صفحه، زیر سایه‌های پرشور بهشت زمینی، آمدن نجات‌دهندهٔ بشر را به ما بشارت می‌دهد. این وعده که به پدران بزرگ سپرده شد، از کتابی به کتاب دیگر وضوحی می‌یابد که همهٔ رویدادها را پر می‌سازد و آن‌ها را به سوی آینده می‌راند، همچون مقدمه و پیش‌نمایی از آنچه انتظارش می‌رود. قوم خدا در تبعید و نبرد شکل می‌گیرد؛ اورشلیم بنیاد می‌شود، صهیون برمی‌خیزد؛ تبار مسیح موعود، از ریشهٔ نخستین قبایل پدران جدا شده، در داوود شکوفا می‌شود که از گله‌های بیت‌لحم به تخت یهودا می‌رسد و از آنجا پسری را که از نسل او زاده خواهد شد تا پادشاه مملکتی بی‌پایان باشد، تأمل و ترنّم می‌کند (۱). پیامبران بر مزار داوود چنگ روزهایی را که هنوز فرا نرسیده برمی‌دارند؛ یهودا را در مصائبش دنبال می‌کنند و در اسارتش همراهی‌اش می‌کنند؛ بابل بر کنار رودهایش صدای قدیسانی را می‌شنود که نمی‌شناسد، و کوروش، فاتح آن، از خدایی سخن می‌گوید که آسمان و زمین را آفریده و به او فرمان داده معبد اورشلیم را بازسازد. آن معبد از نو زاده می‌شود. ناله‌ها و اشتیاق‌های آخرین پیامبران را می‌شنود و پس از فاصله‌ای، پس از آنکه به دست ملل آلوده و به دست مکابیان پاک شد، فرزند خدا را در آغوش باکره‌ای می‌بیند که می‌آید، و از رواق‌هایش تا حرم، از حرم تا قدس‌الاقداس، کلام والای شمعون پیر را با خود تکرار می‌کند: اکنون، ای خداوند، بندهٔ خود را به سلامت مرخص فرما، بر حسب وعدهٔ تو، زیرا چشمان من نجات تو را دیده است، نجاتی که در برابر همهٔ قوم‌ها مهیا کرده‌ای، تا نوری باشد برای مکاشفهٔ ایشان و جلال قوم تو اسرائیل (۲). عیسی مسیح آمده است. انجیل جانشین شریعت و نبوّت‌ها می‌شود، و حقیقت، با تحقق بخشیدن به نماد، بر گذشته می‌تابد و آن را تفسیر می‌کند پس از آنکه شهادتش را دریافت کرده. همهٔ زمان‌ها در مسیح تلاقی می‌کنند و تاریخ زیر قدم‌هایش وحدت ابدی خود را می‌یابد. از این پس اوست که همه چیز است؛ به اوست که همه چیز بازمی‌گردد، از اوست که همه چیز صادر می‌شود؛ او همه چیز را آفریده و همه چیز را داوری خواهد کرد. اردن او را در آب‌هایش زیر دست پیشاهنگی که تعمیدش می‌دهد می‌پذیرد؛ کوه‌ها او را می‌بینند که از دامنه‌هایشان بالا می‌رود با ملتی در پی‌اش، و از دهانش آن کلامی را می‌شنوند که هیچ‌کس دیگر هنوز نگفته بود: خوشا به حال فقیران، خوشا به حال آنان که می‌گریند. دریاچه‌ها ساحل‌هایشان را به خطابه‌هایش و امواجشان را به معجزاتش عاریه می‌دهند. ماهیگیران فروتن با دیدنش تورهایشان را جمع می‌کنند و او را دنبال می‌کنند تا زیر دست او صیادان آدمیان شوند. فرزانگان در سایهٔ شب با او مشورت می‌کنند؛ زنان در روشنایی روز همراهی‌اش می‌کنند و خدمتش می‌گزارند. هر بدبختی به سراغش می‌آید، هر زخمی بدو امید می‌بندد، و مرگ فرزندانی را که بر آن‌ها گریسته بودند به او تسلیم می‌کند تا به مادرانشان بازگرداند. او قدیس یوحنا را — جوان — و ایلعازر را — مرد رسیده — دوست دارد. با زن سامری سخن می‌گوید و زن بیگانه را برکت می‌دهد. زنی گناهکار سر او را عطرآگین می‌سازد و پاهایش را می‌بوسد؛ زنی زناکار نزد او فیض می‌یابد. حکمت باطل علما را رسوا می‌کند و کسانی را که مکان عبادت را بازارگاه کرده بودند از معبد بیرون می‌راند. از جمعیتی که می‌خواهد او را پادشاه بخواند کناره می‌گیرد، و آنگاه که به اورشلیم وارد می‌شود با هوشعناهایی که در او فرزند داوود و رهاننده جهان را درود می‌گویند، بر الاغی سوار است که جامه‌های شاگردانش بر آن افکنده‌اند. کنیسه او را محاکمه می‌کند، سلطنت او را تحقیر می‌کند، رم محکومش می‌کند؛ بر صلیب می‌میرد در حالی که جهان را برکت می‌دهد، و یوزباشی که او را می‌بیند در میان توهین‌های انبوه و کفرگویی‌های بزرگان جان می‌دهد، سینه‌زنان اعتراف می‌کند که او پسر خداست. مزاری او را از دستان مرگ می‌پذیرد؛ اما در روز سوم، این مزار که با کینه نگهبانی می‌شد، خود به خود گشوده می‌شود و صاحب حیات را پیروزمندانه از خود عبور می‌دهد. شاگردانش دوباره او را می‌بینند؛ دستانشان او را لمس و پرستش می‌کنند، دهانشان به او اعتراف می‌کند؛ آخرین دستورالعمل‌ها را از او می‌گیرند، و چون هر آنچه باید برای انسان آشکار شود به انجام رسیده، پسر خدا و پسر انسان بر ابری راه آسمان در پیش می‌گیرد و جهان را برای فتح به رسولانش وامی‌نهد. زود بعد، پطرس ماهیگیر، سراپا نورانی از تکان‌های روح‌القدس، به دروازه‌های بالاخانه فرود می‌آید و جمعیت را خطاب می‌کند که شگفت‌زده‌اند از شنیدنش با وجود تنوع خاستگاه‌ها و زبان‌هایشان. پولس شکنجه‌گر دیری نمی‌پاید که در کنارش ظاهر می‌شود؛ نام عیسی را به ملل می‌برد که رسول ایشان اوست؛ انطاکیه مالک او می‌شود، آتن به او گوش می‌دهد، کورنتس او را می‌پذیرد، اِفسس طردش می‌کند و برکتش می‌دهد، و سرانجام رم زنجیرهایش را لمس می‌کند و از خون او بر خاک پرافتخارش می‌نوشد. یوحنا، محرم‌ترین شاگردان مسیح، میهمان مقدس سینهٔ او، بر ساحل‌های پاتموس ایستاده است و چون آخرین پیامبران، دگرگونی‌های کلیسا را در رنج و جلال تا پایان اعصار بشارت می‌دهد.

تاریخ عیسی مسیح بدین‌سان به سه دوره تقسیم می‌شود که در طول چهار هزار سال توزیع شده‌اند: زمان‌های نبوّتی، زمان‌های انجیلی، و زمان‌های رسولی. در نخستین، عیسی مسیح انتظار کشیده و مقدمه‌سازی می‌شود؛ در دومین، آشکار می‌گردد، در میان ما زندگی می‌کند و می‌میرد؛ در سومین، کلیسای خود را از طریق رسولانی بنیاد می‌نهد که با او زیسته، تعالیمش را دریافت کرده و قدرت‌هایش را به ارث برده‌اند. این بافت هرگز قطع نمی‌شود و در خود، به خودی خود، برهان حقیقت خویش را حمل می‌کند. اما یک چیز است احساس حقانیت یک دلیل، و چیز دیگری تغذیه از حقیقتی که احساس شده. همان‌گونه که در دوستی دو لحظه هست — لحظه‌ای که اطمینان می‌یابیم دوستمان دارند، و لحظه‌ای که از شادی محبوب بودن بهره‌مند می‌شویم — در حیات فراطبیعی مسیحیت نیز دو لحظهٔ متمایز هست: لحظه‌ای که عیسی مسیح را در الوهیت تاریخش بازمی‌شناسیم، و لحظه‌ای که به حلاوت وصف‌ناپذیر آن تاریخ تأیید شده تسلیم می‌شویم. در این لحظهٔ دوم، تردیدها گریخته‌اند و یقین فرمانرواست؛ دیگر نمی‌جوییم، دیگر نمی‌سنجیم، دیگر نمی‌رنجیم: تاریخ، کلام می‌شود، خود کلام خدا، و آن کلام در جان جاری می‌شود همچون رودی از نور و لطف. تا آخرین تارهای دورترین قوای ما نفوذ می‌کند، همان‌گونه که خونی که رگ‌هایمان را جان می‌بخشد تا انتهای پنهان‌ترین اعضایمان راه می‌یابد؛ از هر غذای روحانی دیگر بیزارمان می‌کند، یا بهتر بگوییم هرچه می‌خوانیم و هرچه می‌اندیشیم در تماس با این سیل فیض و حقیقت که از کتاب مقدس و از خلال کتاب مقدس، از خود روح خدا بر ما می‌رسد، دگرگون می‌شود.

آنگاه که نخستین بار کتاب مقدس را خواندم، ایمان نداشتم: پس تأثری که تجربه کردم تأثر یک مؤمن نبود، بلکه تأثر مردی نیک‌نیت بود. به نظرم آمد که کتابی بسیار متنوع در دست دارم، نوشته‌شده در فاصله‌های طولانی توسط مردانی بسیار متفاوت، اما همهٔ این پاره‌ها گرد آمده یک تن واحد از زیبایی بزرگ تشکیل می‌دهند. با این حال، بیان آنچه احساس کردم دشوار است، زیرا خاطرهٔ آن نخستین خوانش گویی در احساسی که از آن پس از آن یافته‌ام جذب شده. امروز است که پس از سی سال ایمان، کتاب مقدس حقیقتاً بر من شناخته شده، دست‌کم تا آن حدی که عموم ارواح بدان می‌توانند رسید. سِفر پیدایش، سِفر خروج، سِفر لاویان، سِفر اعداد و سِفر تثنیه همراه با کتاب‌های تاریخی‌ای که پس از آن‌ها می‌آیند، روایتی وسیع از سرآغازهای جهان، بشریت، قوم خدا، آیین عبادت و قانون‌گذاری ایشان، جنگ‌ها و فراز و نشیب‌هایشان هستند: چیزی قابل مقایسه در هیچ ادبیات دنیوی‌ای یافت نمی‌شود و ویژگی فراطبیعی روایت همه‌جا هم بر چشم عقل و هم بر چشم ایمان آشکار است. احساس در آن جای اندکی دارد؛ درامی نیست که در آن دل مانند موسیقی بلرزد و اشک‌ها آزادانه پیش از روایت جاری شود: تاریخ بشریتی است هنوز در کودکی‌اش، باوقار، ساده، یادمان‌وار، با دست خدا در خطوط کلان رویدادهایش روشن شده، پوشیده به حجاب زمان‌ها و آداب باستانی، و در آن انسان امروزی از حیث هرچه در او زودگذر و شخصی است، بیگانه می‌ماند. در آن فضای دوردست، صدای خدایی که می‌آفریند شنیده می‌شود، سقوط آدمی که می‌افتد، غوغای جهانی که فاسد می‌شود و به مرگ کیفر می‌بیند، نالهٔ عدالت الهی علیه شهرهای گناهکار، و وعدهٔ رهاننده‌ای که هرچه در آن افق پهناور و ناپیداکران پیشتر رویم نیرومندتر و دقیق‌تر می‌شود. همه چیز در آن آرام، باشکوه و بی‌شتاب است؛ هیچ ضربهٔ هوسی آرامش اشیا و زبان را برهم نمی‌زند؛ مورخ مقدس جز به خدا و قوم خدا و رستگاری جهان نمی‌اندیشد. از فراز این اندیشه، قرن‌ها و نسل‌ها را می‌نگرد که می‌گذرند بی‌آنکه از چیزی جز جلال و رحمت الهی متأثر شود. گویی در بیابانی هستیم و خورشید تنها همراه ماست، آن‌قدر مایهٔ این کتاب‌ها یکجا ثابت و نورانی و خشک است. هرگز جانب ضعیف و سوزان وجود ما در آن غذای خود را نمی‌یابد. به‌ندرت اگر اینجا و آنجا، در پاره‌ای از تاریخی نزدیک‌تر به ما، نسیم بشریت را احساس کنیم که اندکی می‌جنبد. یوسف که برادرانش را — همانان که روزی فروختندش — بازمی‌یابد، طوبیا که پدر پیرش را پس از غیبتی طولانی و نگرانی‌هایی طولانی‌تر در آغوش می‌کشد، مکابیان که وطن خود را از یوغ بیگانه آزاد می‌سازند: این صحنه‌ها و اندکی دیگر ما را به کانون طبیعتمان بازمی‌گردانند، اما به‌ندرت و با نوعی صرفه‌جویی الهی. آنگاه که آن غزل غزل‌های مشهور را خواندم — که ولتر با آن ذوق خود ترانهٔ سربازخانه‌ای خواندش — از اینکه در برابر آن‌همه عظمت و عریانی شرقی بیان چنین سرد می‌مانم شگفت‌زده شدم؛ از خود پرسیدم چرا با گمان آنکه تنها قطعهٔ کتاب مقدس را یافته‌ام که عرصه‌ای برای هیجانات پرشور باشد، جز آرامش و پاکی چیزی احساس نمی‌کنم. دلیلش آن است که کتاب مقدس، با همهٔ الهام الهی‌اش، چیزی جز آنچه از خداست منتقل نمی‌کند. حتی آنگاه که زبان هوس را به کار می‌برد، خداست که در آن سخن می‌گوید، و دل بشری که در آن بازتاب می‌یابد جز بهرهٔ الهی خود — آن بنیاد ازلی و زیبایی فسادناپذیر — را نمی‌نمایاند. از همین روست که نخستین خوانش کتاب مقدس تکان نمی‌دهد؛ باید با صبر و مدت‌ها بدان بازگشت؛ باید در آن تمرین کرد و از آن تغذیه کرد تا مزه‌اش را دریافت؛ باید روح جسم را — چنان‌که رسول قدیس پولس می‌گوید — مغلوب کرد، پیش از شناختن و احساس روح خدا، و عمر برای این آشنایی کوتاه است. برزگر منتظر می‌ماند تا زمین ثمر بذرش را به او دهد؛ معدنچی بر سر خاک نمی‌ایستد — می‌کند، فرود می‌رود، با دستان خون‌آلودش زمین را می‌کاود، و تنها در ته چاه است که ثروت بر او نمایان می‌شود. کتاب مقدس چاهی است کنده به دست خدا: تا ته برو و گنج از آنِ تو خواهد بود.

پس بیهوده است که از خواننده بخواهم نخستین بار در برابر کتاب مقدس با احساس آسایش و لذت شخصی بنشیند. عسل از صفحاتش نمی‌چکد؛ هیچ‌چیز مربوط به انسان در آن تملق نمی‌شنود. همهٔ علایق کنجکاوی عامیانه که ما را به تألیفات بشری پیوند می‌دهند، در این نخستین برخورد با کتاب مقدس غایب‌اند، و اگر خواننده با مبارزه‌ای جسورانه بدان نچسبد، اگر مسیحی یا فیلسوف نباشد — یعنی غرق در ایمان یا احترام — وسوسه خواهد شد که کتاب را ببندد یا تنها از سر عشقی بی‌اعتنا به دانش بگشایدش. با این حال، او را بدان ترغیب می‌کنم، و دلیلش این است.

در کتاب‌های موسی و کتاب‌های تاریخی عهد عتیق، به‌تنهایی، شایستگی والایی از اصالت، عظمت و روایتگری هست که آن‌ها را در صدر نوشته‌های همسنخ قرار می‌دهد. گفتن اینکه تمدن‌های باستان سالنامه‌هایی به این قدمت و ویژگی ندارند کافی نیست، چون کهن‌ترین کتاب‌هایی که پس از کتاب‌های موسی برایمان باقی مانده‌اند، منظومه‌های هومر هستند که دست‌کم پنج قرن از تورات متأخرترند: این را گفتن بس نیست، زیرا کتاب‌های موسی نه‌تنها به قدمت تألیف برتری دارند، بلکه به سادگی روایت، فقدان هرگونه داستان‌پردازی افسانه‌ای، و لحنی توصیف‌ناپذیر از پدرانگی که هم‌زمان از پدر و پادشاه و پیامبر بهره دارد. انسان هرقدر هم پیر شود، هرگز خاطرهٔ دستی را که با اقتدار و ملایمت بر نخستین سال‌هایش نهاده شده از دست نمی‌دهد و دوست دارد آن را در حافظه‌اش بیابد، حتی آنگاه که در آن اثری از فضیلت به جا ننهاده باشد. چه بسا بیشتر، آنگاه که پدری عادل، هوشمند، قهرمان و الهام‌گرفته از خدا بوده، آنگاه که در بیابان، جنگ‌کنان و جان‌سپار، ملتی بنیاد نهاده که قرار بود چهار هزار سال بپاید — فرزند آن مرد، هرقدر هم زمان او را دور کرده باشد، همواره در او نیرویی از خون و نبوغ بازمی‌شناسد که در هیچ ملت و هیچ عصری همتایی ندارد. اگر عبرانیان قومی مانند هر قوم دیگر بودند، مدت‌ها پیش حتی خاطرهٔ نامشان را از دست داده بودند، جذب فتح فراگیر تمدن مسیحی شده. خون موسی است که آن‌ها را حفظ کرده، همان‌گونه که خون مسیح است که حفظشان خواهد کرد.

پس کتاب‌های موسی و کتاب‌های تاریخی عهد عتیق را بخوان؛ بی‌شتاب و با فراغت بخوانشان، و به یاد داشته باش که کهن‌ترین یادگار ذهن بشری را می‌خوانی. آنگاه که روایت خسته‌ات کرد بایست؛ آنگاه که تأمل و آسایش جانت را تازه کردند بازگرد. اندک بنوش، اما پیاپی. بیندیش که جهان از این صفحات برآمده و پیشرفته‌ترین تمدنت هرگز چیزی جز تفسیری بر ده فرمان و نبوّت‌ها نخواهد بود.

با این حال، آنگاه که به مزامیر داوود و پیامبران برسی، جهانی نو در برابرت گشوده خواهد شد. نثر جای خود را به شعر خواهد داد، روایت به شور، و مرد خدا، آکنده از نَفَسی که الهام و رفعت می‌بخشد، دیگر زمین را جز گاه‌گاه لمس نخواهد کرد. آنجاست شعر بزرگ کتاب مقدسی، غزل غزل‌ها، چنگی که همه می‌شناسند حتی بی‌آنکه شنیده باشندش. در این نقطه از کتاب مقدس، دلی که به‌زحمت می‌تپید از آن فروگرفته می‌شود و اگر توان گشوده شدن داشته باشد، به تحسینی پرشور تسلیم می‌شود که تنها در خواندن هومر یا ویرژیل شناخته بود. اما در خواندن هومر و ویرژیل، حس می‌کردیم که نابغه انتهای طبیعت ماست، نوعی موسیقی برکشیده از ژرفای خودمان برای مسحور ساختن خودمان. اینجا بسی فراتر از آن است: دیگر آدمی نیست که دردها و شادی‌های خود را می‌سراید؛ موجودی است که چشم‌اندار خدا او را از خودش بیرون برده. خدا را می‌بیند، و آنچه با بقایای صدایی انسانی شکسته از آن حضور بیان می‌کند، هیچ صدای دیگری توان گفتنش را ندارد. آسمان است که با زمین سخن می‌گوید، نه با آرامش قدرت مطلقه، بلکه با مهربانی بی‌کرانی که فساد زمین آن را به اندوه بدل کرده. خدایی است که قومی بی‌وفا و محبوب را فرامی‌خواند؛ پدری است که التماس می‌کند، تهدید می‌کند، می‌گرید، می‌نالد؛ پیامبری است که قرن‌ها را در برابر خود می‌بیند گذشتن و شاهد منظرهٔ آفرینش نوشده در عدالت است؛ پادشاهی گناهکار و توبه‌کار است که گناهانش را اعتراف می‌کند و رحمت می‌طلبد؛ عادلی متروک است که جز خدا یاری ندارد؛ شبانی است که بیدار می‌ماند و امید دارد؛ دلی است لبریز از عشق و ناله و برکت. همهٔ کتاب مقدس زیباست، اما مزامیر و پیامبران قلهٔ جلالش هستند، و آنجاست که داوود و اِشَعیا، نشسته در نوری که ایشان را با خود می‌برد، مسافر مسیحی را انتظار می‌کشند تا آخرین تعمید ایمان و محبت را بدو ببخشند.

خواهی گفت: این قدرت مزامیر و نبوّت‌ها از کجاست؟ آیا می‌توان آن را توضیح داد؟ آری، امانوئل عزیزم، می‌توان آن را توضیح داد، و سرچشمهٔ این بلاغت در نسبتی است که با عیسی مسیح دارد. در کتاب‌های موسی و تاریخ قوم عبرانی، عیسی مسیح زیر رویدادها پنهان است؛ جان و غایت آن‌هاست، اما به شیوه‌ای پنهان که جز با مکاشفهٔ زمان‌ها و واقعیت‌ها آشکار نمی‌شود. باید پوسته را شکافت تا به او رسید، و آنگاه که زیر آن بافتهٔ ستبر اعمال و آیین‌ها و شرایع که پوشانده‌اش بدو رسیده‌ای، پرتو رخسارش هنوز جز تابشی وام‌گرفته از بازتاب‌هایی دور و اسرارآمیز نیست. اما در مزامیر و نبوّت‌ها حجاب برمی‌افتد، راز روشن می‌شود، شخص عیسی مسیح صورت می‌بندد؛ او را می‌بینیم که از باکره‌ای زاده می‌شود، قدم‌ها و رنج‌هایش را دنبال می‌کنیم، شاهد مرگش هستیم، او را می‌بینیم که در روز سوم ظفر می‌یابد و بر دست راست پدرش نشسته، از آنجا کلیسا و جهان را تا پایان اعصار تدبیر می‌کند. اما تنها این وضوح نیست که به مزامیر و نبوّت‌ها آن تأثری را می‌دهد که به ما منتقل می‌کنند؛ عشقی است که از ورای نور رخنه می‌کند. دیدن اشیا کافی نیست؛ باید دوستشان داشت. دیدن روشن می‌سازد؛ دوست داشتن به وجد می‌آورد. و هیچ چیز ما را چنان از خود فرامی‌برد که تماشای مردی افروخته از خدا آنگاه که بر گهواره و صلیب عیسی مسیح خم شده. در این عشق نیرویی هست بی‌همتا، حتی در عشق مادر و عروس، زیرا موضوعش بی‌کران است و طبیعت از عهدهٔ هم‌ترازی با آنچه فیض می‌کند برنمی‌آید. هرچه نبوغ در عالی‌ترین حد خود در خدمت طبیعت کرده — سرودهای هومر بر خشم آشیل، سرودهای ویرژیل بر مصائب آینه‌آس، ناله‌های فِدر راسین، رومئو و ژولیت شکسپیر، «دریاچه» لامارتین با آب‌ها و ساحل‌ها و معشوقه‌اش — همه در برابر «ارحمنی» داوود و «مراثی» اِرمیا و فصل پنجاه و سوم اِشَعیا هیچ است. پس دلیل این تفاوت کجاست، اگر نه در موضوع عشقی که این دو مرتبه از شعر را الهام بخشیده؟ آنگاه که آشیل بر دوست کشته‌شده‌اش در نبرد گریست، آنگاه که آینه‌آس ساحل‌های وطنش را از کف داد، آنگاه که فِدر وحشت هوسش را بر خود اعتراف کرد، آنگاه که رومئو و ژولیت در خواب عشقشان آرمیدند، و آنگاه که معشوقهٔ لامارتین برای آخرین بار چشم بر آب‌هایی دوخت که رازهایش را پرورده بودند — الههٔ شعر آدمی به پایان رسیده. هرچه زایا و مهربان در خود داشت تهی کرده؛ پژمرده بر لب آن گورها که لحظه‌ای مسحورشان ساخت بازمی‌افتد، و در بیوگی ابدی‌اش جز یاد صدای خویش چیزی برایش نمی‌ماند. اما آنگاه که داوود بر گناهش گریست، آنگاه که اِرمیا بر اورشلیم گریست، آنگاه که اِشَعیا از دور رنج نجات‌دهنده‌اش را دید، جانشان از آنچه بخشیده بودند کاسته نشد؛ چشمه‌ای که از آن برکشیده بودند با سیل سخنشان در درونشان بالید، و بسی خوشبخت‌تر از شاعران آدمی، پاسداری خاطره‌شان را نه به گورها سپردند بلکه به مذبح‌ها. بر این مذبح‌ها، برپا شده در سراسر جهان مسیحی، مردی می‌نشیند و ملتی بر پا می‌ایستد: آن مرد کشیش است؛ آن ملت همهٔ ماییم. نه آن مرد و نه آن ملت باستان‌شناسانی مشغول ویرانه‌ها نیستند؛ مؤمنان‌اند، پرستندگان‌اند، تضرع‌کنندگان، که هر روز مزامیر داوود را در همان مکان‌ها و با همان ایمان لاویان اورشلیم، با فاصلهٔ سه هزار سال، بازمی‌خوانند و خدا، پدر عیسی مسیح را، با همان لحن‌هایی عبادت می‌کنند که پیامبران پدر مسیح موعود، نجات‌دهندهٔ ایشان و ما را عبادت کردند.

مزامیر و نبوّت‌ها خواندنی بزرگ مسیحی‌اند. هیچ ادبیاتی بر آن‌ها برتری ندارد؛ هیچ ادبیاتی نمی‌تواند تا این حد جان را تغذیه کند و نان آسمان را در نان زمین بدو عطا کند. اما لحظهٔ سرنوشت‌ساز کتاب مقدس آنجا نیست؛ در انجیل است، یعنی در روایت زنده و شخصی زندگی مسیح. تاکنون عیسی مسیح تنها در نبوّت بر ما نمایان شده بود؛ جز از زبان فرستادگانش سخن نگفته بود؛ جز بر برگزیدگان آشکار نشده بود، و در آن برگزیدگان نیز جز بر بخشی از جانشان. اما اینک حجاب برای همیشه افتاده، و آنچه در نقشهٔ خدا پنهان بود، به‌ابهام از سوی عقل لمح شده و به‌وضوح از سوی پیامبران دریافته، در صورت حقیقی و محسوس خود بر جهان آشکار می‌شود. مردی ظاهر شده — خود خدا — و ما در آستانهٔ شنیدنش هستیم.

اما انجیل نیازی به چنین احتیاط‌هایی ندارد. می‌توان جوان بود، پرشور، آکنده از دنیا و از خود، و انجیل نیک خواهد دانست که کلام خود را بر ما بگوید: نه آنکه نخستین حرکت ما فهمیدن و دوست داشتنش باشد؛ اما هرقدر هم از مسیح به ایمان یا اخلاق دور باشیم، ممکن نیست که در برابر آن سیمای نورانی و رئوف یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌هایی را که بر در جان بشری کوفته شده احساس نکنیم. جز یک چیز نمی‌شناسم که در کنارش بنهم: نخستین دیدار کوه‌های آلپ در یکی از آن لحظاتی که برف و آسمان و خورشید و سبزه و سایه‌ها هماهنگی کاملی با هم یافته‌اند. آدمی می‌ایستد و فریادی از او برمی‌آید. انجیل نیز همین‌طور است؛ بازت می‌دارد و فریادی از تو برمی‌آورد.

حال، انجیل چیست؟ تاریخ مردی است که زمین مانندش ندیده و هرگز نخواهد دید. بیش از این نمی‌گویم. مردی است که فقیر زاده شد، فقیر زیست و فقیر مرد؛ که از همین فقر خود پایه‌ای برای هیچ عظمتی نساخت؛ که هرگز یک سطر ننوشت، یک خطابه در برابر مجمعی بزرگ ایراد نکرد، فرماندهی یک نبرد را نکرد، بر یک قوم حکم نراند، هیچ‌یک از هنرهایی را که شهرت می‌آفرینند نورزید، و با این حال جهان را از نام و حضورش پر کرد، با وسعت و پایداری‌ای که پس از خود هیچ جایی برای هیچ‌چیز بشری‌ای باقی نمی‌گذارد. همهٔ بزرگان لحظه‌ای از نور می‌سازند، سپس در تاریکی گورشان فرومی‌افتند. تنها او ستاره‌ای ثابت و فزاینده بوده؛ و اگر کائنات پس از دو هزار سال مسیحیت به بقای خود ادامه می‌دهد، تنها برای آن است که روشن شدنش را در پرتو زندگی‌ای به پایان برساند که هیچ چیز با درخشش و گرمایش برابری نکرده.

اما انجیل را بگشاییم؛ بهتر از من سخن خواهد گفت.

نخستین سخنانی را که در آن یافت می‌شود بشنو: عیسی مسیح است که به پیشاهنگ خود قدیس یوحنای تعمیددهنده، که می‌خواست او را از پذیرفتن تعمید توبه بازدارد، می‌گوید: اکنون بگذار چنین شود، زیرا شایسته است که ما بدین‌سان هر عدالتی را به تمام رسانیم (۱).

کلامی است. آن را برایت تفسیر نمی‌کنم، بدان آرایه‌ای نمی‌افزایم؛ اگر بتوانی درخواهی یافت. فراتر، پس از چهل روز روزه در بیابان، آنگاه که شیطان او را وسوسه می‌کند و می‌گوید: اگر پسر خدایی، فرمان ده که این سنگ‌ها نان شوند، پاسخ می‌دهد: انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر می‌شود (۲).

فراتر باز، از فراز کوهی در جلیل، خطاب به انبوهی که دنبالش می‌روند، به صدایی که هیچ‌کس هنوز نشنیده بود می‌گوید: خوشا به حال فقیران در روح، زیرا ملکوت آسمان از آنِ ایشان است. خوشا به حال نرم‌خویان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد. خوشا به حال ماتمیان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان سیر خواهند شد. خوشا به حال رحیمان، زیرا بر ایشان رحم خواهد شد. خوشا به حال پاکدلان، زیرا ایشان خدا را خواهند دید. خوشا به حال صلح‌جویان، زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال کسانی که به خاطر عدالت آزار می‌بینند، زیرا ملکوت آسمان از آنِ ایشان است (۳).

آیا همهٔ انجیل را نقل کنم؟ اگر می‌خواستم هرآنچه شایستهٔ نمایش بیرون از قابی است که در آن نشسته استخراج کنم، سراسرش را نقل می‌کردم. اما نه توان گفتن همه را دارم، و نه توان گزینش: این اعتراف بدان می‌بود که عیسی مسیح چیزی بهتر از چیز دیگری گفته، و این هم بد اندیشیدن است هم بد داوری کردن. به چند کلام پراکنده بسنده می‌کنم، از فقراتی که به مناسبت‌های گوناگون مربوط‌اند.

هرآنچه می‌خواهید مردم با شما کنند، شما نیز با ایشان بکنید (۴).

کامل باشید، چنان‌که پدر آسمانی شما کامل است (۵).

دشمنانتان را دوست بدارید (۶).

اگر کسی بر گونهٔ راستت سیلی زند، گونهٔ دیگر را نیز به سویش بگردان (۷).

هر کدام از شما که بی‌گناه است، نخست سنگ بر او بزند (۸).

کدام‌یک از شما مرا به گناه محکوم خواهد کرد (۹)؟

بیایید نزد من، ای همهٔ خستگان و گران‌باران، و من به شما آسایش خواهم داد (۱۰).

هر که می‌خواهد در میان شما نخست باشد، خادم شما باشد، چنان‌که پسر انسان نیامد تا خدمت شود بلکه تا خدمت کند و جان خود را فدیهٔ بسیاری دهد (۱۱).

(۱) متی ۳:۱۵. -- (۲) متی ۴:۴. -- (۳) متی ۵. -- (۴) متی ۷:۱۲. -- (۵) متی ۵:۴۸. -- (۶) متی ۵:۴۴. -- (۷) متی ۵:۳۹. -- (۸) یوحنا ۸:۷. -- (۹) یوحنا ۸:۴۶. -- (۱۰) متی ۱۱:۲۸. -- (۱۱) متی ۲۰:۲۷.

هر که خود را فروتن سازد، سرافراز خواهد شد (۱).

گوسفندان مرا بچران (۲).

دل شما مضطرب نشود. به خدا ایمان دارید، به من نیز ایمان داشته باشید. در خانهٔ پدر من منزل‌های بسیار است. می‌روم تا برای شما مکانی مهیا سازم، و پس از آنکه رفتم و برایتان مکانی مهیا ساختم، باز خواهم آمد و شما را نزد خود خواهم برد، تا آنجا که من هستم شما نیز باشید (۳).

ای پدر، ساعت فرا رسیده؛ پسرت را جلال ده تا پسرت تو را جلال دهد (۴).

ای پدر، اگر ممکن است، این جام از من بگذرد؛ لیکن نه ارادهٔ من بلکه ارادهٔ تو انجام شود (۵).

ای پدرم، ایشان را ببخش، زیرا نمی‌دانند چه می‌کنند (۶).

چیزی نمی‌افزایم.

آیا می‌خواهی صفحه‌ای از نوعی دیگر و شاید زیباتر نیز به تو نشان دهم؟ مَثَل پسر گمشده را بشنو:

مردی دو پسر داشت که کوچک‌ترشان به پدرش گفت: ای پدر، سهم مرا از دارایی بده. و پدر دارایی خود را میان آن دو تقسیم کرد. چندی نگذشته، کوچک‌تر از آن دو پسر هرچه داشت گرد آورده به سرزمینی دور رفت و همهٔ دارایی خود را در عیاشی و هرزگی تباه کرد. پس از آنکه همه را خرج کرد، قحطی سختی در آن سرزمین رخ داد و او به تنگدستی افتاد. پس رفت و خود را به یکی از ساکنان آن سرزمین سپرد و آن مرد او را به مزرعهٔ خود فرستاد تا خوکان را بچراند. و در آنجا آرزو داشت شکم خود را از خوراک خوکان پر کند؛ اما هیچ‌کس به او نمی‌داد. سرانجام به خود آمده گفت: چه بسیار مزدورانی در خانهٔ پدرم نان فراوان دارند و من اینجا از گرسنگی می‌میرم! باید برخیزم و نزد پدرم بروم و به او بگویم: ای پدر، به آسمان و در برابر تو گناه کرده‌ام؛ دیگر سزاوار نیستم که پسر تو خوانده شوم؛ با من مانند یکی از مزدورانت رفتار کن. پس برخاست و نزد پدرش رفت. هنوز دور بود که پدرش او را دید و دلش بر او سوخت و دوان‌دوان به سویش رفت و بر گردنش افتاد و بوسیدش. و پسرش به او گفت: ای پدر، به آسمان و در برابر تو گناه کرده‌ام؛ دیگر سزاوار نیستم که پسر تو خوانده شوم. آنگاه پدر به خادمانش گفت: زود بهترین جامه را بیاورید و بر تنش کنید؛ انگشتری بر انگشتش و کفش بر پایش بکنید. گوسالهٔ پروار را نیز بیاورید و ذبح کنید؛ بخوریم و شادی کنیم، زیرا این پسر من مرده بود و زنده شده؛ گم شده بود و یافت شده. و شروع به شادی کردند.

اما پسر بزرگ‌تر در مزارع بود و چون بازگشت و به خانه نزدیک شد، صدای موسیقی و رقص شنید. یکی از خادمان را خواند و پرسید چه خبر است. خادم گفت: برادرت بازگشته و پدرت گوسالهٔ پروار را ذبح کرده زیرا او را سالم بازیافته. اما او خشمگین شد و نخواست داخل شود. پدرش بیرون آمد و او را دعوت کرد که داخل شود. اما در پاسخ به پدرش گفت: اینک سال‌هاست که تو را خدمت می‌کنم و هرگز از هیچ فرمانت سرپیچی نکرده‌ام، و هرگز بزغاله‌ای به من ندادی تا با دوستانم شادی کنم. اما همین که این پسرت بازگشت، همان که دارایی‌ات را با زنان بدکاره بلعیده، گوسالهٔ پروار را برایش ذبح کردی. اما پدر به او گفت: ای پسرم، تو همیشه با منی و هرچه دارم از آنِ توست. اما شایسته بود جشن بگیریم و شادی کنیم، زیرا این برادرت مرده بود و زنده شده؛ گم شده بود و یافت شده (۷).

(۱) متی ۲۳:۱۲. -- (۲) یوحنا ۲۱:۱۷. -- (۳) یوحنا ۱۴:۱-۳. -- (۴) یوحنا ۱۷:۱. -- (۵) متی ۲۶:۳۹. -- (۶) لوقا ۲۳:۳۴. -- (۷) لوقا ۱۵:۱۱.

به این صفحه می‌توان هزار صفحهٔ دیگر نیز افزود که کمتر زیبا نیستند، و اینها دقیقاً همان‌هایند که نقل نمی‌کنم، زیرا همان نوع زیبایی را ندارند. اما همین یکی مرا بس است. دیگر چه لازم است؟ نبوغ به‌تنهایی چنین چیزهایی را دیکته نمی‌کند، و آسمان که دیکته‌شان کرده، هرگز خود را در لحنی فراتر از زبان آشکار نخواهد ساخت. از زمین، جز ناله و زاری به خدا نمی‌رسد؛ از آسمان، جز مهربانی و بخشایش بر ما فرود نمی‌آید: مَثَل پسر گمشده بیان آن بخشایش است در روایتی که هرگز هم‌ترازش نخواهد شد، زیرا هرگز در اصل خود فراتر رفته نخواهد شد.

می‌توان فقرات بسیار دیگری از انجیل را نقل کرد، و این نخستین لذتی است که برای خواننده وامی‌نهیم.

اما پس از روایت زندگی عمومی مسیح، روایت مصائب و مرگش می‌آید. انجیل، که تا اینجا بسی بزرگ بود، آنجا به عالی‌ترین لحن تاریخ و شعر اوج می‌گیرد — یعنی آنچه آدمی یکجا از راست‌ترین و زیباترین دارد. از سخن گفتن دربارهٔ آن تردید دارم و تا آنجا که بتوانم کمتر از آن سخن خواهم گفت. آنگاه که عیسی مسیح تعلیم رسولانش را با خطبه‌ای که در فصل‌های ۱۳، ۱۴، ۱۵، ۱۶ و ۱۷ انجیل قدیس یوحنا آمده به پایان رساند (خواننده، به خدا، از خواندن آن غفلت نکند)؛ آنگاه که به باغی فراسوی نهر قدرون رفت، دشمنانش با سربازان نگهبان معبد به سراغش آمدند، و یهودا، یکی از شاگردانش، با بوسه‌ای خیانتش کرد. بقیه را می‌دانی، و تقریباً همه می‌دانند. دستگیرش می‌کنند، محاکمه‌اش می‌کنند، محکومش می‌کنند، می‌بندندش، تازیانه‌اش می‌زنند، تاج خار بر سرش می‌نهند، صلیبش را بر دوشش می‌گذارند، و میان دو جنایتکار جان می‌سپارد. این روایت، که انجیل‌نویسان چنین ساده بیانش کردند، جهان را درنوردیده: جهان میان کسانی که بدان ایمان دارند و کسانی که ندارند تقسیم شده، و بی‌ایمانان نیز همچون مؤمنان هرگز این داستان را نشنیده‌اند بی‌آنکه از آن متأثر شوند. این چگونه ممکن است؟ این چگونه رخ داده؟ چگونه این مرد، با مردن بر صلیبی میان آسمان و زمین، حیرت جهانیان را تصاحب کرد، و چگونه روایت پایانش، بیش از هر پایان دیگری، راه به هر دلی یافت؟ جز یک دلیل نمی‌بینم. و آن اینکه مردی که بر صلیب مرد عادلی بود، و نه عادلی عادی، بلکه عادلی که هیچ اندیشهٔ بدی را علیه او برنمی‌تابد. همه چیز در آن پاک است؛ دیده هیچ سایه‌ای نمی‌یابد. زندگی‌ای بی‌لکه، دانشی بی‌خطا، محبتی بی‌مرز، شجاعتی بی‌ضعف، فداکاری کامل نفْس: این است آنچه دیده می‌شود، و این برای تبیین آن همدلی الهی که مرگ مسیح از معاصرانش و از آیندگان برانگیخته کفایت می‌کند. عادل همیشه متأثرمان می‌کند، هر سرنوشتی که خدا برایش رقم زده باشد، همان‌گونه که شریر، حتی در اوج بخت خود، اندوهی وصف‌ناپذیر پس از خود می‌نهد. اما عادلی بی‌گناه که بی‌استحقاق به سخت‌ترین عقوبت می‌میرد، به اوج تأثر عاطفی می‌رسد، و اگر مانند مسیح زیسته و سخن گفته باشد، سراسر جهان جز پژواکی ضعیف از داستانش نخواهد بود.

دهان خود اوست که اندیشه‌اش را بر تو خواهد گفت، چشمانش محبتش را، دستش دست تو را خواهد فشرد تا دلگرمت سازد در حالی که برکتت می‌دهد. خواهی دیدش که در سکوت شبی بر کاه آخوری زاده می‌شود، و همراه شبانان فروتن نخستین‌بار پرستش نوع بشر را تقدیمش خواهی کرد. شرق، سرزمین کهن یادها، دیدارکنندگانی به گهواره‌اش خواهد فرستاد، و از همین بیداری جلالی که مقدر است جهان را پر سازد، خون بی‌گناهان برای خاموش کردنش جاری خواهد شد. سرزمینی ناپاک کودکی را که همه چیز را پاک خواهد ساخت و از کائنات یک وطن واحد خواهد ساخت، در تبعید خواهد پذیرفت. با او به خانهٔ نیاکانش بازخواهی گشت — نه دیگر کاخ داوود که آخرین فرزندش اوست، بلکه خانهٔ گمنام صنعتگری که با دستانش روزی می‌خورد — و آنجا سی سال سکوت و آرامش را به شگفتی خواهی نگریست. هیچ چیز این مقدمهٔ طولانی را برهم نخواهد زد، تا روزی که ندایی در بیابان طنین اندازد: راه خداوند را مهیا سازید و طریق‌هایش را راست کنید (۱). عیسی مسیح این ندای پیامبری را اطاعت خواهد کرد؛ از ناصره بیرون خواهد آمد و به کرانه‌های اردن فرود خواهد شد، آنجا که جمعیت، کشیده‌شده به سوی مرد تنهایی‌ها، بر گرد او انبوه شده بودند و تعمید توبه می‌خواستند. مانند ایشان در آب فرو خواهد رفت، و آنگاه که از آب‌ها برآید، آسمان بالای سرش گشوده خواهد شد و این ندا شنیده خواهد شد: این است پسر محبوب من که از او خشنودم (۲). پسر خدا را خواهی شناخت؛ بر قدم‌های رسولانش خواهی رفت؛ به انبوه عظیمی خواهی پیوست که در صحراهای جلیل همراهیش می‌کردند، و کلام نجات را خواهی شنید که از لبان مقدسش فرو می‌ریزد. در شمار مهمانان ضیافت قانای جلیل خواهی بود و در شمار پنج هزار مردی که با پنج نان جو در بیابان سیر شدند. اشک‌های دوستی‌اش را بر ایلعازر جاری خواهی دید، و خود از درد و شادی در روایت آخرین هفتهٔ زندگی‌اش خواهی گریست. در اورشلیم آغاز می‌شود، شاخهٔ نخل در دست، میان هوشعناهای پیروزی؛ بر دار خواهد انجامید، میان فریادهای کینه. رازهایی ناشناخته برای آدمی در آخرین صحنهٔ آخرین شام او به انجام خواهد رسید؛ پطرس بر او خواهد گریست، یهودا خیانتش خواهد کرد، همه خواهند گریخت، و در دستان یوحنا و مریم و مریم مجدلیه آخرین وداع زمین را خواهد یافت. به آسمان صعود خواهد کرد پس از دادن واپسین دستورالعمل‌هایش؛ روح‌القدس فرود خواهد آمد تا بنای کلیسا را تکمیل کند، و اعمال آن بنیادگذاری معجزه‌آسا توسط قلم یکی از همراهان قدیس پولس برایت روایت خواهد شد.

(۱) متی ۳:۳. -- (۲) متی ۳:۱۷.

پس از انجیل، چنین می‌نماید که کتاب مقدس دیگر چیزی نمی‌تواند به ما بدهد. اما چنین نیست تماماً، و در رساله‌های قدیس پولس جان مسیحی هنوز غذا و شادی می‌یابد. قدیس پولس به هیچ چیز نمی‌ماند؛ در هیچ ادبیات دنیوی و هیچ ادبیات مقدسی همتایی ندارد. تنهاست، و بر بلندایی که از نخستین صفحات هر موجودی را که بر خود مسلط است حیران می‌سازد. دیگران عیسی مسیح را دیدند که در آخوری زاده می‌شود، در یهودیه سخن می‌گوید، بر صلیب می‌میرد و به آسمان صعود می‌کند: پولس او را تنها در پرتوی فرودآمده از بالا دید که چون تیغ شمشیری از او گذشت؛ تنها در خلسه با او سخن گفت، تنها از دل ابری صدایش را شنید، و آنگاه که به آسمان سوم ربوده شد، خود نمی‌دانست در جسم بود یا بیرون از جسم که از دیدار خدایش بهره‌مند شد. از همین روست که آنگاه که می‌کوشد آنچه از کلمهٔ حیات دیده و شنیده و چشیده و لمس کرده به ما بازگوید، در بیان رسالت خود چیزی می‌آورد که نخستین و واپسین لحن ایمان مسیحی است. داوود پیشگویی می‌کرد، اِشَعیا نبوّت می‌کرد، اِرمیا می‌گریست، دانیال ساعت وعده را محاسبه می‌کرد؛ انجیل‌نویسان روایت می‌کردند، رسولان شهادت می‌دادند: اما پولس ایمان آورد، و ضربهٔ ایمانش را با نیرویی به تو می‌گوید که در آن نه هنری هست و نه علم سخنوری، بلکه سرشاری تمام انسان از هر مجرای کلام سرریز می‌کند. نمی‌دانیم دیالکتیکش را تحسین کنیم یا هیجانش را؛ یکجا از ارسطو دقیق‌تر و از افلاطون پرشورتر است؛ قیاس‌هایی می‌سازد که احشا را می‌درد، استدلال‌هایی که اشک می‌آورد، و آنگاه که ناگهان با کلامی می‌شکفد که دیگر آن را به کلامی دیگر نپیوسته، گویی آسمان بی‌اختیار گشوده شده و برقی که از آن گریخته نه از زمین بوده نه از خود آسمان، بلکه از بی‌تابی نبوغ خدا در جست‌وجوی رخنه‌ای در مردی.

پولس زبانی مخصوص خود دارد، نوعی یونانی سراسر آغشته به عبرانیت، چرخش‌هایی ناگهانی، جسورانه، کوتاه، چیزی که تحقیر وضوح سبک می‌نماید، زیرا وضوحی برتر اندیشه‌اش را سیراب کرده و به نظرش کافی می‌آید تا خود را آشکار سازد. بی‌اعتنا به بلاغت چون بی‌اعتنا به درخشش، نخست جانی را که به پایش می‌آید می‌راند؛ اما آنگاه که کلید زبانش را یافتی، و یک بار با بازخوانی مکرر اندک‌اندک به فهم او برآمدی، در مستی تحسین فرو می‌افتی. هر رعد او تکان می‌دهد و می‌رباید؛ دیگر چیزی فراتر از او نیست، نه حتی داوود شاعر یهوه، نه حتی قدیس یوحنا عقاب خدا؛ اگر نه چنگ نخستین را دارد و نه بال‌گشایی دومین را، اما زیر خود سراسر اقیانوس حقیقت را دارد و آن آرامش امواجی که خاموش می‌شوند. داوود عیسی مسیح را از فراز کوه صهیون دید، قدیس یوحنا بر سینه‌اش در ضیافتی آرامید؛ اما قدیس پولس بر اسب بود، تنش غرق عرق، چشمش شعله‌ور، دلش آکنده از کینه‌های آزار، که نجات‌دهندهٔ جهان را دید و بر زمین افکنده زیر مهمیز فیض او، این کلام آرامش را به او گفت: ای خداوند، چه می‌خواهی که بکنم!

آنگاه که قدیس پولس را مطالعه و مزمزه کرده‌ای، امانوئل عزیزم، کتاب مقدس از آنِ توست. از نخستین صفحه خواهی‌اش گشود و به‌آسودگی به ترتیبی که سنت کلیسا کتاب‌ها را مرتب کرده خواهی‌اش خواند. بدین‌سان به مکاشفهٔ قدیس یوحنا خواهی رسید، که نبوّت عهد جدید و سراسر آیندهٔ کلیسا بر روی زمین است. دربارهٔ آن چیزی به تو نمی‌گویم. قدیس یوحنا در آن رؤیای نامدار، سقوط رم بت‌پرست را دید، پادشاهی‌های مسیحی که از ویرانه‌های امپراتوری روم شکل می‌گیرند، قدرتی مخالف سلطنت مسیح که در جهان برقرار می‌شود، سقوط‌ها و گمراهی‌ها پی‌درپی، و سرانجام در پایان زمان‌ها آخرین و هولناک‌ترین آزارها گشوده می‌شود که کلیسا به واسطهٔ آمدن دوبارهٔ مسیح بر آن ظفر خواهد یافت. در کلیت خود، این نبوّت از وضوحی فوق‌العاده برخوردار است؛ اما در جزئیاتش از کوشش‌هایی که بخواهند گام‌به‌گام دنبالش کنند و صحنه‌هایش را بر رویدادهای تحقق‌یافته تطبیق دهند می‌گریزد. این کار کم‌وبیش ناسپاس تنها در روزهای واپسین توفیق خواهد یافت، آنگاه که سرنوشت کلیسا به پایانش نزدیک شود و چشم فرزندانمان از عصری به عصر مسیر همهٔ مصائب و فضایل ما را بازپیماید. تا آن زمان، سایه نور را خواهد گرفت، و این نباید مایهٔ حسرت کسانی باشد که مانند ما میان گذشته و آیندهٔ ایمان، زیر شکوه دو عهد زندگی می‌کنند.